شرح کامل داستان نمایش Game of Thrones:The Mad Kings

شرح کامل داستان نمایش Game of Thrones:The Mad Kings
داستان نمایش The Mad King چندین سال قبل از وقایع بازی تاج و تخت جریان دارد و روی دوران پادشاهی ایریس تارگرین دوم یا همان شاه دیوانه تمرکز دارد؛ دورانی که تنشهای سیاسی در وستروس در حال افزایش بود... جهت اطلاعات بیشتر از داستان این نمایش جذاب در ادامهی مقاله با ما همراه باشد
بازی تاجوتخت: پادشاه دیوانه، نمایشی بر اساس رمانهای جورج آر. آر. مارتین است که به شرح وقایع قبل و بعد قیام رابرت و چگونگی شکل گیری آن میپردازد تمرکز اصلی این نمایش در واقع بر روی خود جنگ نیست، بلکه بر شخصیتهای محوری آن ریگار، لیانا، الیا، آشارا دین و ند استارک است
نمایش The Mad King حدود ۳ ساعت و ۴۰ دقیقه است و نیمهٔ اول کاملاً به تورنمنت هارنهال اختصاص دارد؛ نمایش با ورود ریگار به هرنهال آغاز میشود و با تاجگذاری لیانا بهعنوان «ملکهٔ عشق و زیبایی» به پایان میرسد.
نیمهٔ دوم به شورش رابرت میپردازد؛ از مرگ برندن و ریکارد استارک شروع میشود و با تاجگذاری رابرت و همچنین بازگشت ند به وینترفل همراه با جان پایان مییابد.

ریگار تارگرین
ریگار از همان ابتدای نمایش بهشدت شیفتهٔ پیشگویی «شاهزادهٔ موعود» است؛ پیشگوییای که از زمان اگان، نسل به نسل میان پادشاهان منتقل شده است (همانطور که در House of the Dragon نشان داده شد). خاندانهای اشرافی به هرنهال میرسند و ریگار با چنگ خود ترانهٔ «یخ و آتش» را (همان ترانهٔ مربوط به شاهزادهٔ موعود) به زبان والریاییِ کهن مینوازد و میخواند. لیانا شیفتهٔ او میشود.
ریگار مسابقات هرنهال را بهعنوان پوششی برای برگزاری یک شورای بزرگ تأمین مالی کرده است؛ شورایی که قرار است ایریس را از سلطنت خلع کند. اما او در واقع هیچ استدلال سیاسی محکمی برای ارائه به لردها ندارد. ریگار تصور میکند اشرافزادگان از روی ترانهٔ او متوجه خواهند شد که این آهنگ دربارهٔ دوران تاریکیِ پیشِ روست و به همین دلیل باید از شر اریس خلاص شوند.
الیا به او توصیه میکند که بهجای تکیه بر نمادها و اشعار، استدلالهای سیاسی واقعی مطرح کند و به دنبال متحدان بگردد. او اشاره میکند که بیشتر لردها در هرنهال حضور ندارند و پسران جاهطلبشان به آنجا آمدهاند؛ سپس به ریگار میگوید با اشرافزادگان جوان مثل یک انسان صحبت کند ، نه یک شاهزاده. ریگار در پاسخ میگوید: «این نقشی نیست که بلد باشم بازی کنم.» او تلاش میکند با رابرت گفتوگو کند، اما موفق نمیشود.
الیا پیشنهاد میدهد که ریگار با لیانا استارک برقصد؛ صرفاً برای اینکه او را به متحد خود تبدیل کند، زیرا پیشرفت چندانی در جلب حمایت رابرت حاصل نشده است. هنگامی که لیانا و ریگار با یکدیگر ملاقات میکنند، گویی هر دو مسحور هم شدهاند. ریگار از رؤیاهایش دربارهٔ اژدهایان سخن میگوید و لیانا نیز از بازگشت رؤیاهای خودش صحبت میکند؛ رؤیاهایی که حالا به اژدهایان مربوط میشوند.
وقتی اریس به هرنهال میرسد، ریگار تصمیم میگیرد او را منزوی کرده و به قتل برساند. زمانی که پدر و پسر تنها میشوند، ریگار موها و ناخنهای پدرش را کوتاه میکند تا ظاهر آبرومندتری به او بدهد. سپس شمشیری را روی گلوی پدرش میگذارد؛ در حالی که اریس او را تشویق میکند که کار را تمام کند و او را بکشد. اما ریگار در نهایت عقبنشینی میکند و میگوید نمیتواند خونِ خویشاوندش را بریزد. اریس او را به خاطر ناتوانیاش مسخره میکند و میگوید آنقدر ضعیف است که حتی نمیتواند به زندگی او پایان دهد.
ایریس همچنین از ریگار خشمگین است، زیرا ریگار به پیشگویی شاهزادهٔ موعود اشارههایی کرده، در حالی که این پیشگویی قرار بوده رازی باشد که تنها میان پادشاهان منتقل شود. ریگار اصرار دارد که خودش همان شاهزادهٔ موعود است، اما اریس به او میگوید که چنین چیزی ممکن نیست، زیرا عبارت «اژدهای سه سر» بخش اساسی این پیشگویی است.
ایریس میگوید شاهزادهٔ موعود در واقع سومین فرزند خواهد بود و ریلا فقط توانسته دو فرزند برای او به دنیا بیاورد که از دوران نوزادی جان سالم به در بردهاند. در سراسر نمایش، ریگار بارها از آیندهای آخرالزمانی سخن میگوید؛ زمانی که شاهزادهٔ موعود مورد نیاز خواهد بود، و آشکارا از آن دوران وحشت دارد.
پس از گفتوگویش با اریس، ریگار به این نتیجه میرسد که شاهزادهٔ موعود نه خودش، بلکه پسرش خواهد بود. اندکی بعد، الیا هنوز در هرنهال، اگان را به دنیا میآورد و مشخص میشود که دیگر نمیتواند فرزند دیگری داشته باشد.
یکی از استادانِ متحد ریگار پیشنهاد میکند که شایعهای ساختگی پخش کنند مبنی بر اینکه در روز تولد اگان، دنبالهداری بر فراز کینگز لندینگ دیده شده است. ریگار میگوید چنین کاری ضروری نیست، اما ظاهراً این داستان در نهایت ساخته و منتشر میشود.
ایریس نیز دربارهٔ پیشگویی نابودیای که خاندان تارگرین را گرفتار کرده بود صحبت میکند؛ از جمله دربارهٔ پدربزرگ خودش، اِگ، و اینکه چگونه همهچیز در سامرهال به فاجعه کشیده شد. او با چشمانی اشکآلود (در حالی که همچنان دیوانه به نظر میرسد، اما نشانههایی از محبت را نشان میدهد) تولد ریگار و آشوب سامرهال را به یاد میآورد. همچنین به تلاشهای ناموفق خودش برای بازگرداندن اژدهایان از طریق آیینها و مراسم مختلف اشاره میکند. احتمالاً این موضوع برای اینکه ریگار در نیمهٔ دوم نمایش کاملاً از پیشگویی روی برگرداند، اهمیت زیادی دارد.
مسابقات هارنهال آغاز میشود. ریگار پس از کنارهگیری شوالیهٔ درخت خندان وارد میدان میشود (او بعداً متوجه میشود که لیانا همان شوالیهٔ درخت خندان بوده است). ریگار در نبرد نیزهزنی پیروز میشود و حق انتخاب «ملکهٔ عشق و زیبایی» را به دست میآورد، اما لیانا را انتخاب میکند و لبخند همگان محو میشود.
سپس او لیانا را در جنگل خدایان ملاقات میکند. آنها بیشازپیش دربارهٔ رؤیاها و آرزوهایشان با یکدیگر صحبت میکنند و خود را دو نیمهٔ پیشگویی یخ و آتش میبینند و نیمهٔ اول نمایش در همین نقطه به پایان میرسد.
نیمهٔ دوم با این آغاز میشود که ریگار و لیانا پیشتر با هم گریختهاند. توضیح داده میشود که رؤیاهای جادویی هر دوی آنها شدت گرفته بود و زمانی که لیانا برای مراسم ازدواج برندن به ریورران سفر میکرد، آنها از طریق همان رؤیاها یکدیگر را فرا میخواندند. ریگار خود را به او میرساند و با هم میگریزند.
آنها اکنون در برج شادی هستند و ظاهری شبیه هیپیها دارند؛ هر دو پابرهنهاند و پیراهن و شلوارهای ساده به تن دارند. ریگار میگوید که دیگر از تمام پیشگوییها دست کشیده و اکنون همهٔ کارهایش را فقط از روی عشق انجام میدهد. او در مقطعی حتی تعدادی از طومارهای مربوط به پیشگوییهایش را میسوزاند.
به نظر میرسد، ریگار در این بخش کاملاً از تعادل خارج شده است؛ریگار هیچ ارتباطی میان اعمال خودش و جنگی که در جریان است نمیبیند و تنها چیزی که برایش اهمیت دارد، لیانا و برج شادی است حتی وقتی دربارهٔ وضعیت اگان و رینیس صحبت میشود، او عملاً آن موضوع را نادیده میگیرد. در نهایت، ریگار و لیانا جان را باردار میشوند؛ جزئیات بیشتر این موضوع در بخش مربوط به لیانا آمده است.
پس از آنکه واریس محل اختفای ریگار را پیدا میکند جرالد هایتاور به انجا میرود و به ریگار دستور میدهد فرماندهی سپاه تارگرین را بر عهده بگیرد.
ریگار در ابتدا از رفتن سر باز میزند، اما سپس او و لیانا تصمیم میگیرند که اگر قرار است دنیای بهتری برای فرزندشان بسازند، به میدان نبرد بروند. آنها حتی از این احتمال صحبت میکنند که ریگار تاجوتخت آهنین را بهکلی برچیند و نوعی «اتحاد برابرها» ایجاد کند.
با این حال، هیچ برنامهٔ مشخصی برای اینکه ریگار پس از پیروزی در جنگ چگونه میخواهد چنین چیزی را عملی کند وجود ندارد و به نظر میرسد آن اندک درک سیاسیای که زمانی داشت نیز کاملاً از بین رفته است.
ریگار به رودخانهٔ تریدنت میرود و با رابرت میجنگد. به نظر میرسد که در جریان نبرد دست بالا را دارد، اما ناگهان در بیداری رؤیای اژدهایی را میبیند، همراه با زنی که آشکارا دنریسِ بزرگسال است. در نهایت رابرت پتکش را تا سرحد مرگ به او میکوبد و او را میکشد!

لیانا استارک
لیانا با لباس سوارکاری وارد هرنهال میشود؛ لباسی اشرافی که تا حدی یادآور لباسهای آریا است. او در برابر درختان مقدس هرنهال دعا میکند و میگوید که از اینکه همسر رابرت شود اکراه دارد؛ او نمیخواهد فقط «زنِ یک مرد» باشد و اگر قرار است مادر شود، میخواهد این اتفاق به انتخاب و خواست خودش رخ دهد.
لیانا با هاولند رید آشنا میشود و به کسانی که او را کتک میزنند حمله میکند. هر دوی آنها در حال شکست خوردن هستند تا اینکه برندن، ند و بنجن از راه میرسند.
برادرانش او را مجبور میکنند لباس یک بانوی اشرافزاده را برای مراسم دربار بپوشد. او کاملاً مسحور آواز ریگار میشود و بعدتر میگوید که بدون دانستن حتی یک کلمه والریایی، دقیقاً معنای آن را فهمیده است.
گفتوگوهای او و ریگار در پردهٔ اول نشان میدهد که لیانا یک وارگ است و در کودکی توانایی تسخیر ذهن موجودات را داشته، اما این قدرت را از دست داده بود. بااینحال، آشنایی با ریگار رؤیاهایش را دوباره زنده و آنها را شدیدتر کرده است.
بعدها با رابرت باراتیون آشنا میشود. رابرت از غم از دست دادن پدر و مادرش با او صحبت میکند و لیانا دقیقاً حرفهایی را میزند که به او آرامش میدهد؛ همین مسئله نشان میدهد که عشق یکطرفهٔ رابرت به او از کجا سرچشمه گرفته بود.
رابرت همچنین سعی میکند او را ببوسد و به لیانا میگوید که بهزودی از او صاحب فرزند خواهد شد و تمام لباسهای زیبایی را که میخواهد در قصری مجلل در اختیارش میگذارد. لیانا او را عقب میزند و احتمالاً حتی گازش میگیرد و به او میگوید که مثل «فاحشههای میخانهای» نیست. با این حال، رابرت مجذوب شخصیت سرسخت و قاطع لیانا میشود.
در طول نمایش، بحثهای زیادی میان لیانا، هاولند و بنجن دربارهٔ اینکه چه کسی قرار است بهعنوان شوالیهٔ ناشناس وارد تورنمنت شود شکل میگیرد. همانطور که میدانیم، او در واقع «شوالیهٔ درخت خندان» است. ریگار تنها کسی است ـ بهجز هاولند، بنجن و شاید برادران دیگر لیانا که هویت واقعی او را کشف میکند.
سرانجام، لیانا بهعنوان ملکهٔ عشق و زیبایی تاجگذاری میشود و همانطور که پیشتر گفتم، او و ریگار در جنگل مقدس دربارهٔ رؤیاهایشان و پیشگویی یخ و آتش صحبت میکنند.
نیمهٔ دوم نمایش، همانطور که گفته شد، با حضور لیانا در برج شادی آغاز میشود؛ پس از آنکه با رضایت خودش همراه ریگار رفته است. او از مرگ ریکارد و برندن باخبر میشود و خودش را مقصر میداند، اما از اینجا به بعد داستان لیانا فقط غمانگیزتر و غمانگیزتر میشود.
در حالی که ریگار دیگر نمیخواهد چیزی از پیشگوییها بداند، لیانا مشتاق است بیشتر دربارهٔ آنها یاد بگیرد. او از ریگار میخواهد که زبان والیریایی و پیشگوییهایی را که میشناسد به او بیاموزد.
لیانا متن کامل پیشگویی مربوط به تولد شاهزادهٔ موعود را مطالعه میکند و متوجه میشود که این کودک باید زیر «ستارهای خونین» نطفهاش بسته شود (نه لزوماً اینکه در آن زمان متولد شود). این خود لیاناست که پیشنهاد میدهد وقتی ستارهٔ خونین ظاهر شد، آنها صاحب فرزند شوند.
هیچوقت هیچ مراسم ازدواجی میان ریگار و لیانا برگزار نمیشود و همچنین هیچ اشارهای به فسخ ازدواج ریگار با الیا وجود ندارد. بنابراین اتفاقاتی که در سریال رخ داد، با این تصویر از ریگار و لیانا بسیار عجیب به نظر میرسد.
الیا متوجه میشود که ریگار و لیانا کجا هستند و میان او و لیانا نامهنگاری آغاز میشود. لیانا میگوید که نتوانسته ریگار را متقاعد کند تا به جنگ پایان دهد.
زمان میگذرد و شکم لیانا بزرگتر میشود، اما در عین حال او هرچه بیشتر دچار آشفتگی ذهنی میشود؛ رؤیاهایی میبیند و کمکم کنترل خود را از دست میدهد. ریگار به جنگ میرود. پس از آن، لیانا نگهبانان سلطنتی در برج شادی را با برادران خودش اشتباه میگیرد.
وقتی درد زایمانش شروع میشود، اصرار دارد که او یک شوالیه است، نه زنی که در قلعهای برای یک ارباب وارث به دنیا میآورد. در برج شادی هیچ قابلهای حضور ندارد و اعضای گارد سلطنتی وحشتزده میشوند. لیانا پسرش را به دنیا میآورد، اما بسیار ضعیف شده است.
ند پس از شکست دادن نگهبانان سلطنتی وارد برج شادی میشود و لیانا را در کنار نوزادش پیدا میکند. لیانا جملهای دربارهٔ این ضربالمثل میگوید که «میدان نبرد زن، بستر زایمان است» و میگوید اگر قرار باشد بمیرد، از این سرنوشت راضی است. سپس از ند میخواهد که به او قول بدهد، صرفنظر از هر اتفاقی، از پسرش محافظت کند. در نمایش هیچ نامی برای جان ذکر نمیشود؛
در سراسر نمایش ریگار و لیانا عمیقاً عاشق یکدیگر به تصویر کشیده میشوند و احساساتشان از طریق پیوند جادویی میانشان قویتر و عمیقتر میشود. فکر میکنم بعضیها برداشت اشتباهی کردهاند، چون لیانا پیشنهاد میکند برای تحقق پیشگویی صاحب فرزند شوند؛ اما به نظرم کاملاً واضح است که نمایش، عشق و احساسات عمیق و عاشقانهٔ آن دو را در طول وقایع برج شادی نشان میدهد.

الیا مارتل
او زنی است که به خاندانش افتخار میکند و عشقی که به خانوادهاش دارد، عمیقاً با جاهطلبیهایش برای آنها گره خورده است.
الیا به ریگار احترام میگذارد و میخواهد ملکهای قدرتمند از دورن باشد (و ایریس را کنار بزند)، اما کاملاً مشخص است که از نظر عاشقانه او را دوست ندارد. او اشاره میکند که از همان ابتدا این ازدواج را صرفاً یک ازدواج سیاسی میدانست و پیش از آن «عاشق شخص دیگری» بوده است. این شخص بهوضوح آشارا دِین است؛ کسی که الیا همیشه از او با عنوان «عشق من» یاد میکند.
وقتی آنها به هرنهال میرسند (در حالی که الیا بهشدت باردار است)، دربارهٔ این صحبت میکنند که ای کاش دوباره در دورن بودند؛ جایی که دو زن میتوانند با هم برقصند.
همانطور که در بخش مربوط به ریگار گفته شد، این الیاست که واقعاً مشغول معاملههای سیاسی و سازماندهی شورای بزرگ برای برکناری ایریس است، زیرا ریگار عملاً نمیداند باید چه کار کند. او از ریگار میخواهد با لیانا بهعنوان یک متحد صحبت کند و از آشارا میخواهد که برندن استارک را نیز بهعنوان متحد جذب کند.
الیا پسرش، اگان، را به دنیا میآورد و رینیس در تمام مدت دست او را گرفته است. پس از زایمان، مشخص میشود که او دیگر نمیتواند بچهدار شود و برای راه رفتن مجبور است از عصا استفاده کند.
این خود الیاست که نام اگان را انتخاب میکند و او را به ایریس معرفی میکند؛ اما ایریس اگان را با عنوان «حرامزادهای نیمهدورنی» مسخره میکند. الیا تحقیر میشود، اما چیزی در مخالفت با پادشاه نمیگوید.
بعدها الیا از رابطهٔ آشارا و برندن استارک باخبر میشود. او با طعنه میگوید: «بهت گفته بودم باهاش حرف بزنی، نه اینکه باهاش بخوابی.» اما با وجود این، از آشارا عصبانی نیست.
در پایان بخش اول نمایش، الیا میبیند که ریگار، لیانا را بهعنوان ملکهٔ عشق و زیبایی تاجگذاری میکند و با خشم آنجا را ترک میکند (چیزی نمیگوید، اما تحقیر در چهرهاش کاملاً آشکار است).
بخش بعدی با ناپدید شدن ریگار و لیانا آغاز میشود. با شروع جنگ، ایریس الیا را در قلعهٔ سرخ به زنجیر کشیده است. او تلاش میکند با متحدانش در دربار، راهی برای به دست آوردن مقداری قدرت در برابر ایریس و اطرافیان نالایقش پیدا کند.
الیا کاملاً از جایگاه شکنندهٔ خود آگاه است. حتی در پردهٔ اول نیز گفته میشود که چاپلوسان ایریس میخواهند ویسریس بهجای ریگار پادشاه بعدی شود و خودشان بهعنوان نایبالسلطنه حکومت کنند؛ حالا که ریگار ناپدید شده، الیا در زنجیر است و رینیس و اگان هنوز بسیار کوچکاند، این احتمال بیش از پیش واقعی به نظر میرسد.
الیا از طریق آرتور دِین و آشارا از اتفاقات برج شادی باخبر میشود و شروع به نامهنگاری با لیانا میکند. نخستین نامهٔ او صرفاً درخواستی است تا لیانا، ریگار را متقاعد کند از مخفیگاهش بیرون بیاید و راهی برای پایان دادن به جنگ پیدا کند، اما لیانا پاسخ میدهد که نمیتواند به این سادگی چنین کاری انجام دهد.
در نامهٔ دوم، الیا احتمال این را مطرح میکند که لیانا بتواند همسر دوم ریگار شود این نخستین باری است که او چنین احتمالی را مطرح میکند؛ آن هم پس از فرار ریگار و لیانا و در شرایطی که امید چندانی به بازگرداندن ریگار بهتنهایی وجود ندارد.
الیا همچنین با اوبرین و داییاش، لوین، دیدار میکند و این خود اوست که لوین را متقاعد میکند تا بهطور کامل علیه ایریس اقدام کند. او به آنها میگوید این شایعه را پخش کنند که از ناپدید شدن ریگار بهشدت دلشکسته شده است (به نظر میرسد به همین دلیل در تاریخ، اندوه او به یاد مانده، نه شخصیت جاهطلبش) و همچنین مطمئن شوند که اگر پادشاه او را بکشد، سپاه مارتل علیه آیریس خواهد شوریدهدف الیا این است که اگر تارگرینها در جنگ پیروز شدند، خودش در جایگاه قدرت باقی بماند، نه آیریس.
واریس نامههایی را که به برج شادی فرستاده شده بودند، رهگیری میکند و جرالد هایتاور برای بازگرداندن ریگار به جریان جنگ فرستاده میشود. ریگار کشته میشود و الیا خبر مرگ او را میشنود؛ او شوکه میشود و بزرگترین نگرانیاش امنیت و جایگاه خودش و فرزندانش است. الیا میپذیرد که ویسریس ناگزیر وارث تاجوتخت خواهد شد، بنابراین تصمیم میگیرد نزد ریلا برود و پیشنهاد نامزدی ویسریس با رینیس را مطرح کند؛ رینیس میتواند به ملکهای قدرتمند و حامی دورن تبدیل شود، چیزی که خود الیا هرگز نتوانست باشد.
این آخرین باری است که الیا را میبینیم و سپس جسد او (که روی صحنه با یک آدمک پیچیدهشده در پارچهای خونآلود نمایش داده میشود) همراه با اجساد فرزندانش در برابر تخت آهنین قرار میگیرد.

آشارا دین
آشارا و الیا قطعاً عاشق یکدیگر هستند، هرچند به نظر میرسد رابطهٔ آنها از نوعی رابطهٔ باز باشد و آشارا تجربههای عاشقانه زیادی داشته است.
با وجود این روابط، او در طول تورنمنت عمیقاً عاشق هیچکس نمیشود. مشخص است که تا حدی از بازی دادن مردان، دست انداختن آنها و لذت بردن از بازیهای عاشقانه خوشش میآید.
برندن تنها مردی است که آشارا در هرنهال با او همبستر میشود. هر دوی آنها یکدیگر را بسیار جذاب میدانند، اما رابطهشان صرفاً از روی شور و اشتیاق است و نه عشق. آشارا بهوضوح ند را بامزه میبیند و برای اینکه طعم چیزی فراتر از وظیفه را به او بچشاند، او را میبوسد و رابطهشان در همان حد باقی میماند.
در مورد باریستان، بیشتر از این ناراحت است که وقتی چند سال پیش در تورنمنت استورمز اند، نشان خود را به او داده بود، باریستان او را ملکهٔ عشق و زیبایی اعلام نکرد. به همین دلیل میخواهد حسابشان را تسویه کند. او دوباره نشانش را به باریستان میدهد، اما باریستان پیش از پایان مسابقات شکست میخورد.
پس از همبستر شدن با برندن، آشارا از او باردار میشود. در آغاز بخش دوم نمایش، او در همان روزی که برندن میمیرد، دختری نارس و مرده به دنیا میآورد.
آشارا از مرگ فرزندی که آرزویش را داشت واقعاً غمگین میشود، اما هنوز روحیه و انرژی زیادی در وجودش باقی مانده است. به نظر نمیرسد مرگ برندن تأثیر عاطفی بسیار شدیدی روی او گذاشته باشد؛ جز اندوه این واقعیت که او و دخترشان در یک روز جان باختند.
در این زمان، آشارا هنوز ندیمهٔ دربار در کینگزلندینگ است و مشخص نیست که تا چه اندازه تلاش شده بارداری او پنهان بماند. آرتور در همین دوران به آشارا خبر میدهد که ریگار و لیانا در برج شادی هستند.
آشارا از ریلا اجازه میخواهد تا برای سوگواری دخترش و دیدار خانوادهاش از دربار خارج شود. ریلا بهخاطر به دنیا آوردن فرزندی نامشروع با او بسیار سختگیرانه برخورد میکند، اما در نهایت رضایت میدهد. به نظر میرسد اندوه آشارا برای دخترش واقعی است، اما بخشی از انگیزهٔ او برای رفتن به استارفال نیز این است که به نمایندگی از الیا، حقیقت ماجرای برج شادی را کشف کند.
آشارا مدتی بیشتر در کینگزلندینگ میماند و گفته میشود که برای رینیس و اگان مانند مادری دوم شده است. احتمالاً او بهعنوان مراقب کودکان، دسترسی بیشتری به آنها دارد، بهویژه زمانی که اریس الیا را در حبس نگه میدارد.
در نمایش، آشارا هنگام غارت کینگزلندینگ هنوز در پایتخت حضور دارد و زنده میماند.
آشارا همان کسی است که به ند دربارهٔ حضور لیانا در برج شادی خبر میدهد. آشارا میگوید که خودش به «خودِ اندوه» تبدیل شده است؛ او فرزندش، الیا، اگان و رینیس را از دست داده و بهزودی آرتور را نیز از دست خواهد داد.
سرنوشت او پس از این اتفاقات نشان داده نمیشود و آشارا تنها شخصیت مهمی است که داستانش بیپاسخ باقی میماند.

ند استارک
در نیمهٔ اول نمایش، ند در کنار لیانا میایستد، دربارهٔ وظیفهاش نسبت به خانواده صحبت میکند، چند صحنهٔ دوستانه با رابرت دارد و همانطور که قبلاً گفتم، نخستین بوسهاش را با آشارا تجربه میکند. همچنین صحنه یا داستان فرعی کوتاهی با آرتور دین وجود دارد که در آن دربارهٔ احتمال پیوستن ند به گارد پادشاهی صحبت میشود، چون او فرد مناسبی برای این جایگاه است و بیش از حد به وظیفه پایبند است.
در نیمهٔ دوم، پس از مرگ برندن و ریکارد، ند بهطور غیرمنتظره وارث وینترفل میشود. او و کتلین شب ازدواجشان را سپری میکنند. ند میگوید که لازم نیست با هم همبستر شوند، اما کتلین با لبخند اصرار میکند که این کار را انجام دهند. ند همچنین قول میدهد که در زمان دوریاش هیچ فرزند نامشروعی با نام «اسنو» نداشته باشد.
کتلین در ریورران راب را باردار است و سرود «مادر، دوشیزه، پیرزن» میخواند؛ صحنهای بسیار تأثیرگذار که در آن الیا، آشارا و ریلا نیز از کینگزلندینگ به او میپیوندند (البته این بخش صرفاً برای تأثیر نمایشی اضافه شده است).
ند در جنگ است و پس از پایان آن، متوجه مکان اختفای لیانا میشود
او و هاولند رید به برج شادی میروند و با اعضای گارد پادشاهی میجنگند. این نبرد تقریباً مشابه نسخهٔ سریال است؛ هاولند از پشت به گردن آرتور دین ضربه میزند و همین فرصت را به ند میدهد تا ضربهٔ نهایی را وارد کند.
ند، لیانا را در حال مرگ پیدا میکند و ند پسر او را به وینترفل میبرد؛ جایی که کتلین همراه راب در جنگل خدایان حضور دارد. او جان را تقریباً به همان شکلی که در کتابها توصیف شده به کتلین معرفی میکند و با برخوردی بسیار سرد روبهرو میشود. این صحنه، آخرین صحنهٔ نمایش است.
اگر بخواهیم نکتهٔ تازهٔ دیگری دربارهٔ ند پیدا کنیم، این است که او از زمان مرگ مادرش در دعا کردن به خدایان کهن مشکل داشته است. اما ازدواج با کتلین و تبدیل شدنش به یک همسر و پدر به او قدرت میدهد تا دوباره بتواند بهدرستی دعا کند. به همین دلیل است که برای احترام به کتلین، در وینترفل برای او یک سپت میسازد.

ایریس تارگرین دوم
پادشاه دیوانه، هرچند که شخصیت اصلی نمایش نیست. بسیاری از اعمال جنونآمیز او در نیمهٔ دوم نمایش مستقیماً از کتابها گرفته شدهاند؛ از جمله سوزاندن برندن و ریکارد، تغییر پیاپی دستهای پادشاه و موارد دیگر.
ایریس بارها میگوید که بیش از آنکه انسان باشد، اژدهاست و خود را مدرکی بر این میداند که تارگرینها بیش از آنکه انسان باشند، خدا هستند. او از قدرتش لذت میبرد؛ از اینکه میتواند به مردم فرمان دهد هر کاری را که میخواهد انجام دهند.
همانطور که در بخش مربوط به ریگار گفته شد، ایریس از ریگار میخواهد که به زندگی او پایان دهد و به نظر میرسد که در آن لحظه واقعاً آمادهٔ مرگ است.
بهیادماندنیترین حرکت جدید و دیوانهوار ایریس این است که ماکتی از کشتی غرق شده والدین رابرت را به او نشان میدهد که از باقیمانده چوب های کشتی خانواده رابرت ساخته شده است.
ایریس گاهی بین جنون و لحظات هوشیاری جابهجا میشود و در مواردی بسیار نادر، جنبههایی همدردیبرانگیز از او دیده میشود؛ برای مثال، عشقش به ریگار در دوران نوزادی، زمانی که سامرهال در آتش میسوخت.
وقتی ایریس میفهمد که ارتش تایوین وارد دروازههای شهر شده است جیمی را با شمشیری خونآلود میبیند، فرمان میدهد که شهر را با آتش بسوزانند. جیمی سپس ایریس را میکشد و بر تخت آهنین مینشیند. بخش جدید این صحنه این است که ایریس ظاهراً جیمی را با ریگار اشتباه میگیرد و از او میخواهد که به زندگیاش پایان دهد؛ درست همانطور که در ابتدای نمایش، در هرنهال، چنین درخواستی کرده بود.

ریلا تارگرین
ریلا فقط در پردهٔ دوم و در حدود دو یا سه صحنه ظاهر میشود.
در شبی که ستارهٔ خونین بر فراز کینگز لندینگ ظاهر میشود، ایریس به گارد شاهی دستور میدهد که ریلا را به اتاقش بیاورند تا «سر سوم اژدها» را به دنیا بیاورد. ریلا سوختگیهای ناشی از سامرهال را به گارد شاهی نشان میدهد و همچنین از این میگوید که ایریس پشتش را زخمی و پارهپاره کرده است.
جیمی ابتدا تلاش میکند از او در برابر ایریس محافظت کند، اما دیگر اعضای گارد شاهی میگویند که وظیفهٔ آنها محافظت از ملکه در برابر پادشاه نیست. آشارا نیز با شور و حرارت از ریلا دفاع میکند و گارد شاهی را به خاطر رفتارش سرزنش میکند. ریلا میگوید که «رحمش نقشی در سرنوشت دارد» او میگوید آرزو نمیکند که پسری پادشاهگونه داشته باشد، بلکه امیدوار است دختری انتقامجو به دنیا بیاورد که اژدهایان را از دل سنگ بیدار کند و دنیا را به آتش بکشد.
بعضیها گفتهاند که او رفتاری آزارگرانه دارد، اما این درست نیست، یا دستکم به این سادگی نیست. او میگوید که ایریس به این باور رسیده بود که فرزندانی که در نوزادی مردهاند یا مرده به دنیا آمدهاند، «به دست او کشته شدهاند» و به همین دلیل اجازه نمیدهد که ریلا با ویسریس تنها بماند؛ اما همهٔ اینها بخشی از پارانویای ایریس است.
ریلا زنی به نظر میرسد که در اعماق وجودش یک ملکهٔ قدرتمند تارگرینی است، اما در عین حال بهشدت از آزارهایی که تحمل میکند آسیب دیده است.
ریلا همچنین با الیا و آشارا دربارهٔ بازگشت آشارا به خانه پس از زایمان نانوفقش صحبت میکند. او بهشدت از رفتار آشارا انتقاد میکند و به خاطر باردار شدن خارج از ازدواج، اخلاق او را زیر سؤال میبرد. فکر میکنم این واکنش، دستکم برای ریلا که زنی غیر دورنی و بانویی دربار است، تا حدی قابلدرک باشد. با این حال، ریلا در نهایت کوتاه میآید و به آشارا اجازه میدهد برای عزاداری به دورن بازگردد

دیگر استارکها و هاولند
برندن تقریباً همانطور است که ند توصیفش میکند: هوسران، خوشگذران و عاشق تفریح. آشارا بخش بسیار جذابتر این رابطه است.
در آغاز نیمهٔ دوم نمایش، مرگ برندن و ریکارد را میبینیم.
بنجن، برخلاف چیزی که همه در طول پردهٔ اول تصور میکنند، اصلاً نمیخواهد به نگهبانان شب بپیوندد. اما در پایان، حقیقتِ جان را میفهمد و متوجه میشود که او پسر ریگار و لیاناست و امنیت کاملی ندارد. به همین دلیل خودش به نگهبانان شب میپیوندد تا بعدها جان را تشویق کند که سوگند سیاه را بپذیرد؛ کاری که میتواند از او محافظت کند.
هاولند زمان نسبتاً زیادی روی صحنه دارد؛ لیانا از او در برابر کسانی که به او حمله کردهاند دفاع میکند

رابرت براتیون
بیشتر محتوای جدید مربوط به او را در بخشهای لیانا و ایریس توضیح دادهام؛ از جمله اندوهی که به خاطر مرگ والدینش او را در خود فرو برده و صحنهای که ایریس با ماجرای کشتی غرقشده او را مسخره میکند. با این حال، چیز زیادی برای گفتن باقی نمیماند.
در نیمهٔ دوم چندین نبرد او را میبینیم، اما همانطور که گفتم تمرکز اصلی نمایش روی شخصیتهای محوری دیگر است.
او پس از غارت کینگزلندینگ توسط تایوین وارد تالار میشود و با دیدن اجساد الیا و فرزندانش میگوید: «من فقط بچههای اژدها را میبینم.» سپس میان او و ند بر سر این موضوع مشاجرهای در میگیرد.
تاجگذاری رابرت و ازدواجش با سرسی، صحنهٔ ماقبل پایانی نمایش است.

گارد شاهی
وفاداریهای گارد شاهی دوپاره شده است؛ بعضی از اعضا با تلاش ریگار برای کودتا همدلی دارند و بعضی دیگر نه. ازول ونت و آرتور دین مهمترین اعضای گارد شاهی در نمایش هستند.
به نظر میرسد ازول، بدون توجه به هر اتفاقی، همیشه در کنار ریگار میماند؛ موضوعی که با عشق یکطرفهٔ او به ریگار توضیح داده میشود.
آرتور دین، رابطهٔ ریگار و لیانا را به آشارا و الیا لو داد. البته خودش این خیانت را به آنها اعتراف میکند و توضیح میدهد که چرا از نامههایی که میرسید تعجب نکردهاند، اما با وجود این همچنان در خدمت باقی میماند.
جرالد هایتاور در ازای اینکه ریگار بپذیرد به جنگ برود، مجبور میشود از برج شادی محافظت کند. او بیش از آنکه به ریگار وفادار باشد، به خاندان تارگرین وفادار است. ازول، آرتور و جرالد همگی به وظیفهٔ نگهبانی خود بسیار متعهد هستند و ظاهراً اهمیت مأموریت برایشان بسیار بیشتر از آن چیزی است که خود ریگار یا لیانا دربارهٔ رسیدن ند به لیانا احساس میکنند.
باریستان بیشتر نقش شخصیتی مکمل برای آشارا را دارد. او در تورنمنت شرکت میکند تا پس از آنکه آشارا از اینکه در مسابقات استورمز اند او را به عنوان ملکهٔ عشق و زیبایی انتخاب نکرده بود ابراز ناراحتی میکند. بعدها او رهبری گارد شاهی را در انتقال ریلا به اتاق ایریس بر عهده میگیرد و جیمی و آشارا هر دو در برابرش میایستند.
در نیمهٔ دوم، لوین مارتل کاملاً به الیا وفادار میشود، نه به ایریس. لوین در نبرد ترایدنت، جونوتور دری را میکشد؛
جیمی در هرنهال به عضویت گارد شاهی درمیآید، اما تا نیمهٔ دوم نقش چندان مهمی ندارد؛ تا جایی که به شاهکش تبدیل میشود. اما در نیمهٔ دوم به شخصیتی فرعی اما مهم تبدیل میشود؛ از جمله در صحنههایی که تلاش میکند از ریلا در برابر ایریس محافظت کند و همچنین زمانی که پس از صدور فرمان «همه را بسوزانید»، ابتدا راسارت و سپس خود ایریس را میکشد.

خاندان ونت (Whent)
والتر ونت آشکارا مشکل جسمی شدیدی دارد. به نظر میرسد یا اصلاً قادر به راه رفتن نیست یا تحرکش بسیار محدود است. او حتی برای گذاشتن تاج گل «ملکهٔ عشق و زیبایی» روی سر دخترش هم به زحمت میافتد.
لیدی شلا، با وجود زنده بودن همسرش، کسی است که عملاً هارنهال را اداره میکند او میزبان پرانرژی و خوشبرخورد تورنمنت هرنهال است.
دخترشان هیچ دیالوگی ندارد؛ فقط گاهی همراه مادرش یا بانوان بلندپایهٔ دربار در مراسمها و نمایشهای تشریفاتی حضور پیدا میکند.
ازول ونت چند تعامل با خانوادهٔ خودش دارد. او طرفدار برکناری ایریس از طریق شورای بزرگ است، در حالی که شلا او را به خاطر آوردن آشوب به زیر سقف خانهشان سرزنش میکند.

دیگر شخصیت ها
واریس در پردهٔ اول فعالیتهای ریگار در هرنهال را زیر نظر دارد و در نیمهٔ دوم نمایش، نامههای الیا را مخفیانه بررسی میکند. هیچ اشارهای به ماجرای جابهجایی نوزاد اگان در جریان سقوط کینگز لندینگ نمیشود و هر کسی میتواند خودش دربارهٔ موضع واریس در برابر مادر اگان در دوران ایریس قضاوت کند.
تایوین و سرسی در پایان پردهٔ دوم و همزمان با سقوط کینگز لندینگ ظاهر میشوند. تایوین، طبق انتظار، رابرت را بهعنوان پادشاه به رسمیت میشناسد. سرسی هم چند صحنه با جیمی دارد؛ او پس از مرگ ایریس دربارهٔ رابطه داشتن در تخت سلطنتی و اینکه فرزندانشان وارث بعدی تخت آهنین شوند صحبت میکند. سپس در روز تاجگذاری رابرت، ازدواج او با رابرت و تبدیل شدنش به ملکه نشان داده میشود.
اوبرین حضوری کوتاه دارد و بهعنوان متحد الیا ظاهر میشود. همچنین، همانطور که در بخش مربوط به الیا گفتم، گفتوگویی خانوادگی میان خواهر و برادران مارتل و لوین وجود دارد.
ویسریس هیچ دیالوگی نداشت و فقط مرگ برندن و ریکارد را تماشا میکرد.
دربار و شورای کوچک ایریس، بهجز واریس، مجموعهای از افراد نادان هستند که چندان از هم متمایز نمیشوند.
نیمهٔ دوم نمایش بیشتر شبیه مجموعهای از مشهورترین اعمال جنونآمیز ایریس است؛ بسیاری از آنها را قبلاً در کتابها و دنیای یخ و آتش شنیدهایم.



نظرات
برای ثبت نظر باید وارد حساب کاربری خود شوید
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید!