آشنایی با مستر سینیستر؛ دشمن مرموز ایکس من و کابوس ژنتیکی جهشیافتهها

آشنایی با مستر سینیستر؛ دشمن مرموز ایکس من و کابوس ژنتیکی جهشیافتهها
مستر سینیستر یکی از مرموزترین و خطرناکترین دشمنان ایکس من است؛ دانشمندی نابغه که وسواس عجیبی نسبت به ژنتیک جهشیافتهها و تکامل انسان دارد. در این مقاله با گذشته ناتانیل اسکس، انگیزههای او، ارتباطش با جهشیافتهها و جایگاه احتمالیاش در آینده دنیای ایکس من آشنا میشویم.
مستر سینیستر یکی از پیچیدهترین و خطرناکترین شخصیتهای دنیای ایکس من است؛ شخصیتی که در طول تاریخ کامیکهای مارول، بارها در پشت پرده اتفاقات مهم زندگی جهشیافتهها قرار داشته است. او که ریشهاش به دانشمندی به نام ناتانیل اسکس بازمیگردد، به لطف دانش گستردهاش در زمینه ژنتیک، شبیهسازی و دستکاری DNA جهشیافتهها، به یکی از بزرگترین متخصصان ژنتیک در دنیای مارول تبدیل شده است.
اما اهمیت سینیستر تنها به تواناییهای علمی او محدود نمیشود. وسواس او نسبت به ژن جهشیافتهها باعث شد در سرنوشت شخصیتهایی مانند سایکلاپس، جین گری، گمبیت و پروفسور ایکس دخالت کند و حتی در شکلگیری برخی از مهمترین وقایع تاریخ X-Men نقش داشته باشد. از قتلعام مورلاکها گرفته تا حضور در شورای ساکت کراکوا و نقشههایش برای رسیدن به جایگاهی فراتر از انسانها، سینیستر همیشه مرزی میان نابغه، دانشمند دیوانه و یک تهدید جدی برای جهشیافتهها بوده است.
در این مقاله قرار است با این شخصیت پیچیده، باهوش و همچنین بسیار خطرناک و تاثیر گذار آشنا شویم.
سرگذشت و پیشینه

اول از همه باید به این نکته اشاره کرد که داستان مستر سینیستر به دانشمندی نابغه به نام دکتر ناتانیل اسکس بازمیگردد؛ دانشمندی متعلق به دوران ویکتوریایی قرن نوزدهم که وسواس زیادی نسبت به تکامل طبیعی و آینده بشریت داشت. اسکس بر این باور بود که گونهای جدید از انسانها، یعنی جهشیافتهها، در آیندهای نزدیک ظهور خواهند کرد. همین دیدگاه و نبوغ علمی او توجه آپوکالیپس، یکی از قدرتمندترین جهشیافتههای تاریخ، را به خود جلب کرد. آپوکالیپس با ایجاد تغییرات ژنتیکی در بدن اسکس، او را به نخستین موجودی تبدیل کرد که هویت مستر سینیستر را بر عهده گرفت.
ناتانیل اسکس پس از تبدیل شدن به مستر سینیستر، به دنبال دستیابی به جایگاهی فراتر از محدودیتهای زمان و رسیدن به Dominion (موجودیتی فراتر از محدودیتهای زمان و مکان) بود. او پیش از مرگ خود، چهار کلون با نمادهای متفاوت ایجاد کرد تا تحقیقات و اهدافش را ادامه دهند: مستر سینیستر با نماد ♦️، دکتر استسیس (Doctor Stasis) با نماد ♣️، مادر رایچس (Mother Righteous) با نماد ♥️ و اوربیس استلارس (Orbis Stellaris) با نماد ♠️. البته چهارمین کلون در حقیقت نسخهای از همسر فقید اسکس، ربکا، بود. هرکدام از این نسخهها مسیر متفاوتی را دنبال کردند و در نهایت در نقشهای بزرگتر برای ایجاد موجودی به نام Enigma نقش داشتند.
بنابراین باید میان ناتانیل اسکس اصلی و مستر سینیسترِ کلونشده تفاوت قائل شد. اسکس اصلی نخستین فردی بود که به مستر سینیستر تبدیل شد، اما پس از مرگ او، کلون ♦️ او با حفظ نام و هویت مستر سینیستر به فعالیتهایش ادامه داد. در نتیجه، بخش قابل توجهی از تاریخچهای که امروزه با نام مستر سینیستر میشناسیم، مربوط به همین کلون است، نه ناتانیل اسکس اصلی.
در این مقاله نیز تمرکز ما بر ناتانیل اسکس اصلی و سرگذشت او تا زمان مرگش خواهد بود و داستان و فعالیتهای چهار کلون او، از جمله مستر سینیستر ♦️، در مقالاتی جداگانه بهطور مفصل بررسی خواهد شد.
دکتر ناتانیل اسکس دقیقا کی بود؟!

ناتانیل اسکس در قرن نوزدهم و در خانوادهای اشرافی در انگلستان به دنیا آمد. او از دوران کودکی شیفته پیشبینی مسیر اتفاقات و رفتار انسانها بود و همین علاقه باعث شد به دنیای علم روی بیاورد. اسکس در دانشگاه آکسفورد تحصیل کرد و بهتدریج به یکی از برجستهترین دانشمندان نسل خود تبدیل شد. او باور داشت که تکامل موجودات زنده بر اساس قوانینی مشخص و از پیش تعیینشده پیش میرود و تلاش میکرد مسیر آینده تکامل بشر را پیشبینی کند.
اسکس در سال ۱۸۵۲ پس از بازگشت به لندن با زنی جوان به نام ربکا آشنا شد و خیلی زود عاشق او شد. این دو کمتر از یک سال بعد ازدواج کردند و در سال ۱۸۵۳ به خانهای به نام خانه میلبری (Milbury House) نقل مکان کردند. حاصل این ازدواج پسری به نام آدام بود؛ اما آدام با ناهنجاریهای مادرزادی مختلفی متولد شد و در چهار سالگی از دنیا رفت. مرگ فرزند ضربه روحی شدیدی به ناتانیل وارد کرد و باعث شد او بیش از پیش خود را وقف تحقیقات علمی و مطالعه تکامل کند؛ مسیری که در نهایت زندگی او را برای همیشه تغییر داد.
ملاقات با آپوکالیپس

اولین دیدار اسکس با آپوکالیپس به پایان شماره ۱ سری Further Adventures of Cyclops and Phoenix که در سال ۱۹۹۶ منتشر شد، بازمیگردد. در این کامیک که در سال ۱۸۵۹ جریان دارد، پس از انتشار کتاب On the Origin of Species اثر چارلز داروین، اسکس بیش از پیش شیفته نظریه تکامل شد. او معتقد بود دانشمندان همعصرش بهدلیل محدودیتهای اخلاقی نمیتوانند علم را تا مرزهای واقعی آن پیش ببرند و خودش قصد داشت این محدودیتها را کنار بزند. اسکس در یکی از سخنرانیهایش ادعا کرد که انسانها پتانسیل تکامل سریع را درون خود دارند؛ چیزی که او آن را «فاکتورهای اسکس» مینامید و معتقد بود در نهایت به ظهور جهشیافتهها بهعنوان مرحلهای جدید در تکامل منجر خواهد شد.
اما افشای یکی از آزمایشهای غیراخلاقی او باعث شد عضویتش در Royal Society به خطر بیفتد و در نهایت با تحقیر از این انجمن اخراج شود. اسکس هنگام ترک آنجا با خشم اعلام کرد اگر برای پیشرفت علم لازم باشد به یک هیولا تبدیل شود، پس همان هیولا خواهد شد. مدتی بعد، او گروهی به نام مارودرها (Marauders) را استخدام کرد تا افراد دارای نقصهای جسمانی مختلف را از خیابانهای لندن جمعآوری کنند و برای آزمایشهایش در اختیار او قرار دهند.
در جریان یکی از همین جستوجوها، مارودرها بهطور اتفاقی موجودی جهشیافته و جاودانه به نام آپوکالیپس را از خواب بیدار کردند. آپوکالیپس که به فعالیتهای اسکس علاقهمند شده بود، از آنها خواست او را نزد دانشمند ببرند. در همان زمان، اسکس مشغول نبش قبر پسر چهار سالهاش، آدام، بود تا از جسد او در تحقیقاتش استفاده کند. آپوکالیپس در همین لحظه با او روبهرو شد و ادعا کرد که به تحقیقاتش علاقه دارد.
این دو سپس به Hellfire Club رفتند؛ جایی که آپوکالیپس قدرتهای جهشیافته خود را به اسکس نشان داد. برای اسکس، آپوکالیپس چیزی فراتر از یک موجود قدرتمند بود؛ او نمونهای زنده و غیرقابل انکار از نظریههایش درباره آینده تکامل انسان محسوب میشد. با این حال، ملاقات آنها با حضور غیرمنتظره سایکلاپس و جین گری، دو مسافر زمان از آینده، پیچیده شد. آنها از سوی قبیله آسکانی به گذشته فرستاده شده بودند تا مانع ظهور زودهنگام آپوکالیپس شوند، اما در نهایت شکست خوردند و به دست او افتادند.
این اتفاق باعث شد اسکس برای مدتی تصمیم بگیرد از جاهطلبیهای علمی خود فاصله بگیرد و زندگیاش را وقف همسر و فرزند متولد نشدهاش کند. اما زمانی که به خانه بازگشت، با حقیقت تلخی روبهرو شد. ربکا تمام افرادی را که اسکس برای آزمایشهایش اسیر کرده بود آزاد کرده بود، فرزندشان را زودتر از موعد به دنیا آورده و بر اثر فشار ناشی از زایمان در حال مرگ بود. ربکا که از اعمال همسرش منزجر شده بود، حاضر نشد او را ببخشد و در لحظات پایانی زندگیاش او را فردی کاملاً اهریمنی (Sinister) خطاب کرد.
مرگ ربکا نقطه عطف زندگی اسکس بود. او که از مرگ همسرش ویران شده بود، پیشنهاد آپوکالیپس برای تبدیل شدن به یکی از پیروان او را پذیرفت. آپوکالیپس با استفاده از فناوری سلستیال ها بدن اسکس را دگرگون کرد و او را به موجودی بیمرگ با ظاهری رنگپریده و قدرتهایی خارقالعاده تبدیل کرد. سپس از او خواست نام گذشتهاش را کنار بگذارد و نام جدیدی برای خود انتخاب کند. اسکس نیز آخرین کلمهای را که از همسرش شنیده بود به یاد آورد و نام Mister Sinister را برای خود برگزید؛ نامی که از آن پس با آن شناخته شد.
تبدیل شدن به مستر سینیستر

اسکس پس از تبدیل شدن به Mister Sinister، آگاهانه اجازه داد هر مقدار انسانیتی که در وجودش باقی مانده بود از او گرفته شود؛ اتفاقی که به گفته خودش باعث شد دیدی کاملاً منطقی و بیطرفانه پیدا کند و دیگر تحت تأثیر اخلاقیات انسانی قرار نگیرد. او در جریان درگیری با سایکلاپس و فینکس متوجه شد که اهداف آپوکالیپس با خواستههای خودش همخوانی ندارد. سینیستر که به این زوج مسافر زمان علاقهمند شده بود، تصمیم گرفت از دستور آپوکالیپس سرپیچی کند.
آپوکالیپس از سینیستر خواسته بود یک بیماری مرگبار را آزاد کند، اما او بهجای این کار، بیماری را تنها به خود آپوکالیپس منتقل کرد و عملاً به او خیانت کرد. پس از آنکه آپوکالیپس برای مدتی دوباره به خواب رفت، سینیستر به این نتیجه رسید که ظلم بدون هدف، نتیجه جهل است و جهل بزرگترین دشمن علم محسوب میشود. در همین زمان، علاقه او به سایکلاپس و فینکس شکل گرفت؛ علاقهای که بعدها او را به دستکاری نسلهای مختلف جهشیافتهها و در نهایت تولد نیثن سامرز سوق داد.
سالها بعد، در ۱۹ آوریل ۱۸۸۲، چارلز داروین درگذشت و مراسم خاکسپاری او در Westminster Abbey برگزار شد. سینیستر نیز در این مراسم حضور پیدا کرد و با دیدن اینکه دانشمندی که زمانی بهخاطر نظریاتش مورد سرزنش قرار گرفته بود، اکنون در یکی از مهمترین کلیساهای انگلستان به خاک سپرده میشود، با حالتی کنایهآمیز به این تناقض اندیشید. داروین برای سینیستر همچنان یکی از بزرگترین الهامبخشهای زندگیاش بود.
رفتن به آمریکا
مستر سینیستر پس از ترک خانه میلبری، در اواخر قرن نوزدهم با هویت جعلی دکتر ناتان میلبری به شهر نیویورک رفت و در آنجا کلینیکی برای زایمان با نام کلینیک اسکس تأسیس کرد. او از موقعیت خود بهعنوان پزشک استفاده میکرد تا به نمونههای ژنتیکی نسلهای مختلف مردم دسترسی داشته باشد و تحقیقاتش درباره انحرافات و تفاوتهای ژنتیکی انسان را ادامه دهد. در میان افرادی که تحت بررسی او قرار گرفتند، دنیل سامرز، نخستین عضو خانواده سامرز در آمریکا، و همسرش آماندا مولر نیز حضور داشتند. سینیستر پیشتر در لندن روی دنیل آزمایش کرده بود و حالا از طریق او به اطلاعات ژنتیکی یک نسل دیگر از این خانواده دسترسی پیدا کرده بود. حتی احتمال داده میشود که او روی آماندا و تعدادی از نوزادان تازهمتولدشده او نیز آزمایشهایی انجام داده باشد.
در سال ۱۸۹۱، سینیستر بار دیگر با دو جهشیافته از آینده روبهرو شد: گمبیت و یک تغییرشکلدهنده به نام کوریر (Courier). گمبیت برای جلوگیری از ملاقات انجمن دزدان با سینیستر، به دستور کاندرا به سراغ او آمده بود؛ چرا که کاندرا قصد داشت از طریق سینیستر اطلاعاتی درباره آپوکالیپس به دست آورد. کوریر نیز با تغییر ظاهر خود و در قالب یک بیمار زن وارد کلینیک شد، اما سینیستر تقریباً بلافاصله توانایی تغییرشکل او را تشخیص داد و دستگیرش کرد تا قدرت جهشیافتهاش را مورد مطالعه قرار دهد.
گمبیت برای نجات اعضای دستگیرشده انجمن دزدان با سینیستر معامله کرد. در ازای آزادی آنها و دریافت اطلاعاتی درباره مخفیگاه آپوکالیپس، سینیستر اجازه پیدا کرد نمونهای از ژنوم کوریر را به دست آورد. او پس از دریافت این نمونه، تواناییهای کوریر را به بدن خود اضافه کرد و به گمبیت برای متوقف کردن کاندرا کمک کرد. با این حال، سینیستر برای اطمینان از اینکه هیچکس اطلاعاتی درباره این ماجرا به دست نمیآورد، خاطرات اعضای انجمن دزدان را پاک کرد و اندکی بعد ناپدید شد.
بازگشت سینیستر به خانه میلبری
در سال ۱۸۹۵، اسکس به خانه میلبری بازگشت تا تحقیقاتش را ادامه دهد و بار دیگر ظاهر معمول و نحیف انسانی خود را به دست آورد. با این حال، او دیگر کنترل کاملی بر وضعیت خود بهعنوان سینیستر نداشت و به یک شخصیت دوگانه و وحشی دچار شده بود. پس از یکی از پرسههای شبانهاش در خیابانهای لندن، او در حالی پیدا شد که برهنه و بهشدت زخمی بود، اما هیچ خاطرهای از اتفاقی که برایش رخ داده بود نداشت.
جهشیافته تغییرشکلدهنده، ریون دارکهولمه / میستیک، با هویت شرلوک هولمز و همراه با پیشگوی خود آیرین ادلر تصمیم گرفت درباره این اتفاقات تحقیق کند. ریون با تظاهر به اینکه یکی از قربانیان احتمالی است، تلاش کرد اسکس را به دام بیندازد، اما او از دستشان فرار کرد و از طریق پشتبامها خود را به خانهاش رساند. ریون و آیرین او را تعقیب کردند و شاهد بودند که اسکس بار دیگر به همان ظاهر نحیف و بیمار خود بازگشت.
اسکس در جریان این ملاقات فاش کرد که وضعیت جسمانیاش رو به وخامت است، اما مصمم بود آنقدر زنده بماند که نهتنها قرن بیستم، بلکه قرن بیستویکم را نیز ببیند؛ دورانی که انتظار داشت ماشینها به موجودات غالب روی زمین تبدیل شوند. او برای مقابله با ظهور هوش مصنوعی چهار مسیر احتمالی را در نظر گرفته بود: جهشیافتهها، پتانسیل نهفته خود انسانها، شگفتیهای جهان فراتر از ستارگان و دانش عرفانی فراتر از درک ذهن ماشینها.
در نهایت، ریون و آیرین اسکس را دستگیر کردند و او را به بیمارستان روانی بدلام (Badlam) فرستادند. اما اقامت او در آنجا چندان طولانی نبود؛ اسکس در همان شب توسط نسخهای از خودش که بعدها به یک *Dominion به نام Enigma تبدیل شد، به قتل رسید. به این ترتیب، زندگی ناتانیل اسکس اصلی به پایان رسید، اما تحقیقات و میراث او از طریق چهار کلونی که پیشتر ایجاد کرده بود ادامه پیدا کرد.
رسیدن به Dominion پس از مرگ

همانطور که در ابتدای مقاله اشاره کردیم، ناتانیل اسکس اصلی نخستین فردی بود که هویت مستر سینیستر را بر عهده گرفت؛ اما پس از مرگ او، میراثش از طریق نسخههایی که پیش از مرگ ایجاد کرده بود ادامه پیدا کرد.
پیش از مرگ، اسکس به این نتیجه رسید که تنها راه برای شکست دادن ذهنهای ماشینی، ایجاد یک هوش مصنوعی برتر پیش از ظهور آنهاست. به همین دلیل، چهار کلون با نمادهای مختلف خالهای ورق بازی ایجاد کرد؛ کلونهایی که هیچکدام از وجود یکدیگر اطلاعی نداشتند و سه نفر از آنها خود را اسکس اصلی میدانستند و از مرگ او در بیمارستان بدلام خبر نداشتند.
کلون ♦️ به فعالیت خود با هویت مستر سینیستر ادامه داد و تحقیقاتش درباره ژنتیک جهشیافتهها را دنبال کرد. کلون ♣️ با نام دکتر استسیس در نیویورک ظاهر شد و برخلاف سینیستر، دیدگاه منفی نسبت به جهشیافتهها داشت. کلون ♠️ نیز به فضا رفت و به یک دلال تسلیحات بینکهکشانی تبدیل شد که در زمینه ژنتیک موجودات بیگانه فعالیت میکرد و با نام اوربیس استلارس شناخته میشد. کلون چهارم اما در حقیقت کلون ناتانیل اسکس نبود، بلکه نسخهای از همسر فقید او، ربکا، بود. او با نام مادر رایچس به یک معاملهگر اسرارآمیز در حوزه جادو تبدیل شد که ارتباط عمیقی با بُعد اختری (قلمرویی غیرمادی فراتر از جهان فیزیکی) داشت و در زمینه طلسمها، رؤیاها و خدایان فعالیت میکرد.

داستان ناتانیل اسکس، در واقع داستان دانشمندی است که وسواسش نسبت به تکامل و پیشرفت علم، او را از انسانی جاهطلب به موجودی تبدیل کرد که حاضر بود اخلاق و انسانیت را برای رسیدن به اهدافش کنار بگذارد. آشنایی با آپوکالیپس و تبدیل شدن به نخستین مستر سینیستر تنها آغاز مسیری بود که در نهایت به مرگ او و ایجاد نسخههایی انجامید که هرکدام میراث اسکس را به شیوهای متفاوت ادامه دادند.
با وجود مرگ ناتانیل اسکس، داستان مستر سینیستر در دنیای کامیک به پایان نرسید. یکی از کلونهای او با نماد ♦️ این هویت را ادامه داد و به همان شخصیتی تبدیل شد که امروزه بیشتر با نام مستر سینیستر میشناسیم. حالا نیز این شخصیت قرار است با بازی آدام درایور وارد ریبوت X-Men مارول شود؛ اتفاقی که میتواند آغازگر حضور یکی از مشهورترین دشمنان دنیای X-Men در دنیای سینمایی مارول باشد.
در مقاله بعدی، سراغ مستر سینیستر خواهیم رفت و این بار علاوه بر بررسی نسخه کامیک او، بیشتر به حضور و جایگاه این شخصیت در ریبوت X-Men و برداشت سینمایی مارول از او خواهیم پرداخت.




نظرات
برای ثبت نظر باید وارد حساب کاربری خود شوید
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید!