
آیا مارول دکتر دووم را از همان ابتدا خراب کرد؟ | تحلیل تصمیمی که حماسه مولتیورس را تغییر داد
شرور های مختلفی همچون دارث ویدر بدون داستان مبدأ به یکی از ماندگارترین شرورهای تاریخ سینما تبدیل شدند؛ اما آیا همین فرمول برای دکتر دووم در MCU هم جواب میدهد؟
خلق یک شخصیت منفی بزرگ، یکی از دشوارترین بخشهای داستانگویی است. یک شرور موفق فقط به قدرت یا ظاهر جذاب نیاز ندارد؛ بلکه باید انگیزه، شخصیتپردازی و حضوری داشته باشد که بتواند در ذهن مخاطب ماندگار شود. به همین دلیل، بسیاری از آثار سینمایی تلاش میکنند پیش از تبدیل کردن یک شخصیت به تهدید اصلی داستان، زمینهای برای معرفی او ایجاد کنند تا مخاطب بهتر با جایگاه و اهمیتش آشنا شود.
با این حال، همه شخصیتهای منفی بزرگ مسیر مشابهی را طی نکردهاند. برخی از مشهورترین شرور های تاریخ سینما، بدون هیچ مقدمه طولانی وارد داستان شدند و تنها با چند صحنه توانستند به شخصیتهایی ماندگار تبدیل شوند. دارث ویدر در Star Wars: A New Hope یا هانس گروبر در Die Hard نمونههایی هستند که نشان میدهند یک شرور میتواند بدون داشتن فیلمهای قبلی یا پیشزمینه گسترده، تأثیرگذار باشد.
همین موضوع از 2 سال پیش در بحثهای مربوط به ورود دکتر دووم به دنیای سینمایی مارول مطرح شده است. پس از کنار گذاشته شدن برنامههای اولیه برای کنگ بهعنوان شرور اصلی حماسه مولتیورس، مارول تصمیم گرفت دکتر دووم را بهعنوان تهدید اصلی فیلم Avengers: Doomsday، که البته در ابتدا Avengers: The Kang Dynasty نام داشت، معرفی کند؛ شخصیتی که برخلاف ثانوس، تاکنون هیچ حضور مستقیمی در MCU نداشته است.
در این مقاله بررسی میکنیم که آیا یک شرور بزرگ واقعاً به زمینهسازی طولانی نیاز دارد یا خیر، و چرا تفاوت بزرگی میان معرفی یک شخصیت بدون پیشزمینه و ساختن جایگاه یک شخصیت در یک جهان داستانی از قبل شکلگرفته وجود دارد. از مقایسه شخصیتهایی مانند دارث ویدر و هانس گروبر گرفته تا جایگاه دکتر دووم در MCU، بررسی خواهیم کرد که چه چیزی یک شرور را واقعاً ماندگار میکند.
آیا هر شروری به داستان مبدا و زمینه سازی نیاز دارد؟

یکی از مهمترین نکاتی که در بحث خلق شخصیتهای منفی باید در نظر گرفت این است که یک شرور بزرگ الزاماً به داستان مبدا یا معرفی چندمرحلهای نیاز ندارد. برخلاف تصور برخی مخاطبان، همیشه لازم نیست فیلمها چندین ساعت را صرف نشان دادن گذشته یک شخصیت کنند تا او بتواند به یک تهدید جدی تبدیل شود. گاهی اوقات، نحوه حضور یک شخصیت، رفتار او و تأثیری که روی داستان میگذارد، بسیار مهمتر از توضیح کامل گذشته او است.
تاریخ سینما نمونههای زیادی از چنین شخصیتهایی دارد. یکی از مشهورترین نمونهها دارث ویدر در Star Wars: Episode IV – A New Hope است. وقتی این فیلم در سال ۱۹۷۷ اکران شد، مخاطبان هیچ شناخت قبلی از دارث ویدر نداشتند. آنها نمیدانستند این شخصیت چه گذشتهای داشته، چگونه به این جایگاه رسیده یا چه اتفاقاتی باعث تبدیل شدن او به یکی از فرماندهان اصلی امپراتوری شده است.
اما فیلم برای معرفی او نیازی به توضیح طولانی نداشت. فیلم تنها با چند ویژگی اصلی، جایگاه او را برای مخاطب مشخص کرد؛ دارث ویدر یک فرمانده بیرحم با قدرتی غیرعادی بود، شخصیتی که حتی متحدان خودش نیز از او هراس داشتند و بهعنوان نماینده مستقیم قدرت امپراتوری شناخته میشد.مخاطب در همان فیلم اول متوجه میشود که با یک شرور معمولی روبهرو نیست، بدون اینکه نیاز باشد ابتدا سه فیلم درباره کودکی، گذشته یا مسیر سقوط او ساخته شود.
البته بعدها سهگانه پیشدرآمد Star Wars داستان تبدیل شدن آناکین اسکایواکر به دارث ویدر را روایت کرد و ابعاد تراژیک این شخصیت را گسترش داد. این فیلمها باعث شدند مخاطبان درک عمیقتری از او پیدا کنند، اما نکته مهم این است که دارث ویدر حتی بدون آن داستانها نیز در سهگانه اصلی توانست به یکی از نمادینترین شخصیتهای منفی تاریخ سینما تبدیل شود.
نمونه دیگر، هانس گروبر در فیلم Die Hard است. هانس گروبر هیچ فیلم قبلی یا داستان طولانی درباره گذشته خود نداشت، اما به لطف شخصیتپردازی دقیق، تبدیل به یکی از بهترین شرورهای تاریخ سینما شد. چیزی که او را ماندگار میکند، نه اطلاعاتی درباره کودکی یا گذشتهاش، بلکه هوش، آرامش، کاریزما و تضاد جالبی است که میان ظاهر مؤدبانه او و بیرحمی واقعیاش وجود دارد.
این نمونهها نشان میدهند که یک نویسنده برای ساختن یک شرور موفق نباید به چند فیلم مقدمه وابسته باشد. یک شخصیت منفی میتواند در همان داستان اول خود قدرتمند ظاهر شود، به شرطی که انگیزه، شخصیت و نقش او در روایت بهدرستی طراحی شده باشد.
با این حال، این موضوع به معنای بیاهمیت بودن زمینهسازی نیست. تفاوت مهمی وجود دارد میان نیاز نداشتن به داستان مبدا و نیاز نداشتن به پرداخت شخصیت. دارث ویدر و هانس گروبر بدون پیشزمینه وارد داستان شدند، اما هر دو از همان ابتدا هویت مشخصی داشتند و فیلم بهخوبی به مخاطب نشان داد چرا باید آنها را جدی بگیرد.
به همین دلیل، سؤال اصلی درباره دکتر دووم نیز نباید این باشد که «آیا او حتماً به چند فیلم برای معرفی نیاز دارد؟»؛ زیرا پاسخ این سؤال لزوماً مثبت نیست. سؤال مهمتر این است که آیا فیلم میتواند در مدت زمان محدود، همان چیزی را بسازد که باعث شده دکتر دووم در دنیای مارول به چنین جایگاهی برسد. و اینجاست که تفاوت میان یک شرور تازهوارد و شخصیتی که قرار است جایگاه یک تهدید بزرگ در یک جهان داستانی چندلایه را به دست بیاورد، مشخص میشود.
چرا دکتر دووم شرایط متفاوتی دارد؟

تا اینجا دیدیم که یک شخصیت منفی لزوماً برای موفق شدن به چند فیلم زمینهسازی یا داستان مبدا نیاز ندارد. اما آیا این قاعده درباره همه شخصیتها و همه جهانهای داستانی یکسان است؟ پاسخ لزوماً مثبت نیست. تفاوت مهمی میان معرفی یک شخصیت منفی جدید در یک داستان مستقل و وارد کردن یکی از نمادینترین شخصیتهای یک فرنچایز به جهانی که بیش از ۱۵ سال از عمر آن میگذرد، وجود دارد.
برای درک این تفاوت، بار دیگر میتوان به دارث ویدر نگاه کرد. زمانی که Star Wars: A New Hope در سال ۱۹۷۷ اکران شد، دارث ویدر شخصیتی کاملاً جدید بود. مخاطبان هیچ شناختی از گذشته، هویت یا انگیزههای او نداشتند و فیلم نیز نیازی نمیدید این اطلاعات را در اختیار آنها قرار دهد. تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که ویدر از همان لحظه ورود، بهعنوان یک فرمانده بیرحم، نیرویی قدرتمند و تهدیدی جدی برای قهرمانان معرفی شود. اینکه او چه کسی بوده یا چگونه به این جایگاه رسیده، برای روایت آن زمان ضروری نبود.
اما شرایط دکتر دووم در دنیای سینمایی مارول کاملاً متفاوت است. مسئله اصلی این نیست که آیا او باید حتماً یک فیلم اختصاصی برای روایت داستان مبدا خود داشته باشد یا خیر؛ زیرا بسیاری از بهترین شخصیتهای منفی سینما و کامیک بدون چنین پیشزمینهای معرفی شدهاند. مسئله این است که دکتر دووم صرفاً یک شرور قدرتمند نیست، بلکه یکی از مهمترین شخصیتهای تاریخ مارول محسوب میشود و بخش بزرگی از جذابیت او به روابط، فلسفه و جایگاهی که در جهان مارول دارد، وابسته است.
دشمنی تاریخی او با چهار شگفتانگیز، بهویژه رابطه پیچیدهاش با رید ریچاردز، یکی از مهمترین ارکان شخصیت او است. این رابطه صرفاً یک رقابت میان قهرمان و شرور نیست، بلکه ترکیبی از حسادت، احترام، رقابت علمی و اختلاف فلسفی است. دووم نابغهای همسطح یا حتی در برخی زمینهها برتر از رید ریچاردز است؛ شخصیتی که در کنار دانش بینظیرش، از جادو نیز بهره میبرد و همین ویژگی او را از بسیاری از دانشمندان دنیای مارول متمایز میکند.

از سوی دیگر، دووم تنها یک دانشمند یا فاتح نیست. او حاکم کشور لاتوریاست و برخلاف بسیاری از شخصیتهای منفی، خودش را ناجی میداند، نه یک شرور. او باور دارد که اگر جهان تحت رهبری او قرار بگیرد، نظم و صلح واقعی برقرار خواهد شد. همین جهانبینی، همراه با غرور بیاندازهاش، شخصیتی را خلق میکند که جذابیتش فراتر از قدرت یا زره فلزی او است.
به همین دلیل، اگر دکتر دووم نقشش به شخصیتی قدرتمند محدود شود که قصد نابودی جهان را دارد، بخش مهمی از هویت او نادیده گرفته خواهد شد. آنچه دووم را به یکی از محبوبترین شخصیتهای مارول تبدیل کرده، صرفاً قدرتش نیست؛ بلکه طرز فکر، فلسفه و روابط پیچیدهای است که او را از یک دشمن معمولی متمایز میکند.
حتی کنگ نیز پیش از تغییر مسیر مارول، فرصت بیشتری برای معرفی تدریجی داشت. این شخصیت ابتدا در فصل اول Loki وارد MCU شد، سپس در Ant-Man and the Wasp: Quantumania حضور پررنگتری پیدا کرد و قرار بود طی چندین پروژه، به تهدید اصلی حماسه تبدیل شود.
مشکل دکتر دووم دقیقاً از همینجا آغاز میشود. او قرار نیست صرفاً شرور فیلم Avengers: Doomsday و Avengers: Secret Wars باشد، بلکه قرار است جایگاه مهمترین تهدید کل حماسه را بر عهده بگیرد. چنین جایگاهی معمولاً نیازمند سالها زمینهسازی است؛ نه صرفاً برای معرفی نام شخصیت، بلکه برای ساختن وزن روایی، ایجاد انتظار در مخاطب و شکل دادن به ارتباط او با سایر شخصیتهای اصلی جهان مارول.
به همین دلیل، مقایسه دکتر دووم با شخصیت هایی همانند دارث ویدر چندان دقیق نیست.شخصیتی مثل دارث ویدر آغازگر یک اسطوره بود و مخاطب هیچ انتظار قبلی از او نداشت. اما دکتر دووم وارد جهانی میشود که مخاطبان بیش از 15 سال است قواعد روایت آن را میشناسند و انتظار دارند بزرگترین شرور هر حماسه، مانند ثانوس، طی چندین سال حضور و زمینهسازی به نقطه اوج برسد. بنابراین انتقاد بسیاری از طرفداران، نبود یک داستان مبدا نیست؛ بلکه نبود همان فرآیند تدریجی است که جایگاه یک شرور حماسه را در ذهن مخاطب تثبیت میکند.
آیا مقایسه دکتر دووم با ثانوس منصفانه است؟

یکی از استدلالهایی که در دفاع از معرفی ناگهانی دکتر دووم مطرح شده، این است که خود ثانوس نیز در ابتدا تنها با چند حضور کوتاه معرفی شد و سالها بعد به تهدید اصلی دنیای سینمایی مارول تبدیل شد. این استدلال از یک جهت درست است، اما تفاوت مهمی میان مسیر ثانوس و شرایط فعلی MCU وجود دارد.
ثانوس در سال ۲۰۱۲، در پایان The Avengers برای اولین بار ظاهر شد. حضور او در آن فیلم بسیار کوتاه بود؛ او تنها روی یک صندلی دیده شد و سپس در چند لحظه کوتاه دیگر، مانند گفتوگو با رونان در Guardians of the Galaxy یا اشارههای پراکنده در فیلمهای بعدی، حضور خود را حفظ کرد. بنابراین میتوان گفت که معرفی اولیه ثانوس واقعاً گسترده نبود.
اما نکته مهم اینجاست که مارول پس از معرفی او، به تدریج جایگاهش را ساخت. ثانوس طی چندین سال به بخشی از داستان MCU تبدیل شد و مخاطبان فرصت پیدا کردند او را نه فقط بهعنوان یک شخصیت مرموز، بلکه بهعنوان تهدیدی که پشت اتفاقات مختلف قرار دارد، بشناسند. زمانی که Infinity War اکران شد، این حس وجود داشت که داستانی که سالها قبل شروع شده بود، به نقطه اوج خود رسیده است.
در واقع، مشکل اصلی درباره دکتر دووم این نیست که او نمیتواند بدون یک فیلم اختصاصی یا داستان مبدا معرفی شود. مسئله این است که او قرار است تقریباً بلافاصله جایگاهی مشابه ثانوس را به دست بیاورد؛ یعنی بهعنوان شخصیت اصلی تهدید در یک حماسه چندساله معرفی شود، بدون اینکه همان مسیر تدریجی طی شده باشد.

شاید این سؤال مطرح شود که چگونه مارول میتوانست در مدت زمان کوتاه، فرصت کافی برای معرفی دکتر دووم را فراهم کند؟ تغییر مسیر از کنگ به دکتر دووم در جولای ۲۰۲۴ اعلام شد و تا اکران Avengers: Doomsday تنها چند پروژه باقی مانده بود. از میان فیلمهایی که در این بازه زمانی منتشر میشوند، تنها The Fantastic Four: First Steps و Thunderbolts ظرفیت بیشتری برای پرداختن به این شخصیت داشتند؛ اما حتی این پروژهها نیز در زمان معرفی دکتر دووم یا مراحل فیلمبرداری خود را به پایان رسانده بودند یا در بخشهای پایانی تولید قرار داشتند. اضافه کردن نقش مهمی برای دووم، بازنویسی گسترده فیلمنامهها و فیلمبرداری مجدد بخشهای زیادی از این آثار، میتوانست هزینه و پیچیدگی زیادی برای استودیو ایجاد کند.
اما مسئله اصلی این نیست که مارول از سال ۲۰۲۴ تا ۲۰۲۶ فرصت کمی برای معرفی دکتر دووم داشت. بحث درباره سالهایی است که پیش از این تغییر مسیر در اختیار استودیو قرار داشت.
پس از خرید فاکس توسط دیزنی، مارول استودیوز به شخصیتهای چهار شگفتانگیز و دشمنان آنها، از جمله دکتر دووم، دسترسی پیدا کرد. حتی پیش از نهایی شدن این قرارداد نیز، برنامههایی برای ساخت اثری مستقل درباره ویکتور وان دووم وجود داشت. در جولای ۲۰۱۷، نوآ هاولی، خالق سریال Legion، اعلام کرد که در حال توسعه فیلمی با محوریت دکتر دووم برای کمپانی فاکس است.
هاولی بعدها در مصاحبهای با The Hollywood Reporter در مارس ۲۰۱۹ جزئیات بیشتری از ایده خود برای این فیلم ارائه داد. طبق توضیحات او، داستان قرار بود دکتر دووم را بهعنوان حاکم لاتوریا نشان دهد؛ کشوری خیالی که او با ایجاد یک گنبد عظیم بر فراز آن، خود را از جهان خارج جدا میکند. سپس دووم یک خبرنگار زن را دعوت میکند تا بهعنوان صدای او برای جهان عمل کند. این ایده نشان میداد که فیلم قرار نبود صرفاً یک داستان درباره یک شرور معمولی باشد، بلکه قصد داشت نگاه، فلسفه و شیوه حکومت او را بررسی کند.
نوآ هاولی همچنین اشاره کرده بود که کوین فایگی درباره این پروژه با او صحبت کرده، اما مشخص نبود که این موضوع در نهایت به تولید فیلم منجر خواهد شد. پس از نهایی شدن خرید فاکس توسط دیزنی در سال ۲۰۱۹، بسیاری از پروژههای در حال توسعه مربوط به شخصیتهای مارول در اختیار این استودیو قرار گرفتند و فیلم مستقل دکتر دووم نیز در نهایت متوقف شد.
در ژانویه ۲۰۲۰، نوآ هاولی در مصاحبهای با Deadline اعلام کرد که پس از نهایی شدن قرارداد خرید فاکس، مارول استودیوز دیگر درباره ادامه این پروژه با او ارتباطی برقرار نکرده است. او در آن زمان تمرکز خود را روی پروژههای دیگری گذاشته بود، اما همچنان امیدوار بود که فیلم دکتر دووم بتواند با برنامههای آینده مارول هماهنگ شود و اعلام کرد اگر استودیو دوباره به سراغ این پروژه برود، علاقهمند به ادامه آن خواهد بود.
استودیو میتوانست با بازنویسی فیلمنامه، تغییر برخی عناصر داستانی و هماهنگ کردن آن با جهان سینمایی خود، از این پروژه بهعنوان نقطه شروعی برای معرفی تدریجی دکتر دووم استفاده کند. حتی اگر فیلم مستقل دووم ساخته نمیشد، این بازه زمانی میتوانست فرصتی باشد تا مارول جایگاه این شخصیت را در MCU مشخص کند و او را مانند ثانوس، طی چند سال به تهدیدی بزرگتر تبدیل کند.
در نهایت، مشکل اصلی این نیست که چرا مارول نتوانست دکتر دووم را تا قبل اکران Avengers: Doomsday به طور کامل زمینه سازی کند؛ زیرا چنین کاری از نظر زمان تولید و برنامهریزی بسیار دشوار بود. مسئله این است که چرا در سالهایی که فرصت کافی برای طراحی مسیر این شخصیت وجود داشت، مارول تصمیم گرفت حماسه مولتیورس خود را حول کنگ بنا کند؛ شخصیتی که بیش از هر چیز با زمان، تغییر تاریخ و نسخههای مختلف خودش شناخته میشود، اما قرار بود بهعنوان مرکز داستانی که نامش مولتیورس است، نقش تهدید اصلی را ایفا کند. این انتخاب در ابتدا میتوانست منطقی به نظر برسد، اما پس از کنار گذاشته شدن کنگ، مارول ناگهان مجبور شد دکتر دووم را جایگزین شخصیتی کند که از 2021 برایش برنامهریزی شده بود؛ شخصیتی که برخلاف یک شرور تازهوارد، برای رسیدن به جایگاه یک تهدید حماسی نیازمند پرداخت بسیار بیشتری است.
آیا تصمیم مارول درباره دکتر دووم اشتباه بود؟

در نهایت، بحث درباره دکتر دووم و زمینهسازی او به این معنا نیست که هر شخصیت منفی برای تبدیل شدن به یک شرور بزرگ، حتماً به چند فیلم مقدمه نیاز دارد. تاریخ سینما و حتی خود دنیای مارول نشان دادهاند که یک شخصیت میتواند بدون داستان مبدا طولانی، تنها با شخصیتپردازی درست و حضور قدرتمند، به یکی از بهترین شرور ها تبدیل شود.
اما شرایط دکتر دووم با بسیاری از این نمونهها متفاوت است. او قرار نیست صرفاً دشمن یک فیلم باشد؛ بلکه قرار است جایگاه یکی از مهمترین تهدیدهای یک حماسه چندساله را بر عهده بگیرد. تجربه حماسه بینهایت نشان داد که مارول برای چنین جایگاهی معمولاً از یک مسیر تدریجی استفاده میکند؛ مسیری که در آن مخاطب ابتدا با حضور شخصیت آشنا میشود، سپس اهمیت او را درک میکند و در نهایت آماده رویارویی نهایی با او میشود.
بر اساس اطلاعاتی که تاکنون داریم، تصمیم مارول برای کنار گذاشتن مسیر کنگ و آوردن دکتر دووم بهعنوان شرور اصلی Avengers: Doomsday قابل درک است. مشکلات مربوط به جاناتان میجرز و همچنین شکست مفتضحانه این شخصیت در Ant-Man and the Wasp: Quantumania باعث شدند ادامه دادن آن مسیر دشوار شود و استودیو مجبور شد برنامههای خود را تغییر دهد. در چنین شرایطی، بازگشت به یکی از بزرگترین دشمنان تاریخ مارول، تصمیمی منطقی به نظر میرسید.
اما مسئله اینجاست که این تغییر مسیر، نتیجه یک برنامهریزی چندساله نبود، بلکه واکنشی به یک مشکل پیشبینینشده بود. مارول پس از خرید فاکس در سال ۲۰۱۹ فرصت داشت تا دکتر دووم را به تدریج وارد MCU کند؛ چه با استفاده از ایدههای موجود مانند پروژه نوآ هاولی و چه با طراحی مسیری کاملاً جدید. استودیو تجربه موفق ساختن یک شرور حماسه با ثانوس را داشت، اما تصمیم گرفت تمرکز خود را روی کنگ قرار دهد.
بنابراین، انتقاد اصلی طرفداران این نیست که چرا دکتر دووم قبل از Avengers: Doomsday فیلم اختصاصی نداشت. مسئله این است که شخصیتی با چنین جایگاه تاریخی، قرار است تقریباً بلافاصله جایگاهی را تصاحب کند که ثانوس برای رسیدن به آن نزدیک به یک دهه زمان داشت.
البته این به معنای شکست قطعی دکتر دووم در MCU نیست. یک نویسنده توانمند همچنان میتواند در مدت زمان محدود، شخصیتی قدرتمند، پیچیده و بهیادماندنی خلق کند. اگر Avengers: Doomsday بتواند غرور، هوش، فلسفه، رابطه او با رید ریچاردز و نگاه خاصش به قدرت را بهدرستی نشان دهد، نبود حضورهای قبلی الزاماً به یک مشکل بزرگ تبدیل نخواهد شد.




نظرات
برای ثبت نظر باید وارد حساب کاربری خود شوید
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید!