از باب رینولدز تا سنتری؛ بررسی کامل پیشینه، قدرتها و راز تولد یکی از پیچیدهترین شخصیتهای مارول

از باب رینولدز تا سنتری؛ بررسی کامل پیشینه، قدرتها و راز تولد یکی از پیچیدهترین شخصیتهای مارول
بررسی شخصیت سنتری؛ از زندگی باب رینولدز و آزمایشی که سرنوشت او را برای همیشه تغییر داد تا پیدایش ووید، دشمنی که در واقع تاریکترین بخش وجود خودش است.
قهرمانی که با قدرتی برابر با میلیونها خورشید در حال انفجار شناخته میشود، اما در کنار این توانایی خارقالعاده، با یکی از خطرناکترین جنبههای وجود خود، یعنی ووید، نیز دستوپنجه نرم میکند.
داستان پیدایش سنتری تنها روایت تبدیل شدن یک انسان معمولی به یک ابرقهرمان نیست؛ بلکه سفری است به اعماق ذهن، ترس، قدرت و مسئولیت.
در این مقاله، پیشینه کامل سنتری را بررسی میکنیم و با گذشته، نحوه بهدست آوردن قدرت، مهمترین اتفاقات زندگی و نقش او در دنیای مارول آشنا خواهیم شد. در ادامه همراه ما باشید.
پروژه سنتری

در ماه مارس سال 1947، دپارتمان K کانادا که یک شاخهٔ مخفی ویژه از دولت کانادا است و بقایای پروژهی "Operation: Rebirth" آمریکا تصمیم گرفتند منابع خود را ترکیب کنند و یک پروژهی جدید درست کنند: پروژهی سنتری، اما هدفشان از این کار چی بود؟ نه فقط بازسازی سرم ابرسرباز، بلکه بزرگتر از آن، تقویت اثرش تا صد هزار برابر!
ولی مثل خیلی از پروژههای مخفی دیگر، این یکی هم در بینظمی و آشفتگی غرق شد. در سی سال، پروژه به هزار تا زیرشاخهی مختلف تقسیم شد، هر بخش دست یک شرکت خصوصی افتاد، و دیگر هیچکس نمیدانست منابع دقیقاً کجا خرج میشوند یا به چه نتیجهای میرسند. سالها گذشت و کسی نمیدانست این آزمایشات به چی منجر شدند.
ده سال بعد، رابرت رینولدز، یک فرد معتاد به مواد مخدر، وارد آزمایشگاه پروفسوری ناشناس شد. در آنجا سرم طلایی سنتری را پیدا کرد.
رابرت سرم را نوشید و در یک لحظه، قدرت یک میلیون خورشید در حال انفجار را به دست آورد!
اما این قدرت بهایی هم داشت: این اتفاق باعث مرگ همکار او و نگهبانهای آزمایشگاه شد. با این حال، رابرت که حالا چیزی فراتر از یک انسان عادی شده بود، از پروفسور درخواست کرد که باز هم از آن سرم بسازد.
وقتی سران پروژهی سنتری فهمیدند که بیمسئولیتی آنها باعث خلق چنین موجودی شدهاست، تلاش کردند اوضاع را تحت کنترل بگیرند. آنها رابرت را قانع کردند که اجازه بدهد قدرتی که در اختیار دارد را در تأسیساتشان آزمایش کنند. اما مشکل اینجا بود که هیچ آزمایشی نمیتوانست قدرت بزرگ رابرت را مهار کند.
از طرفی، رابرت نمیخواست در قفس بماند یا زندانی شود، او میخواست از قدرتی که در اختیار دارد برای کمک به دیگران استفاده کند.
ظهور یک ناجی جدید، سنتری!

دنیا که تقریباً قهرمانهای افسانهای را فراموش کردهبود، شاهد ظهور یک ناجی جدید شد: سنتری!
اولین کار رابرت چی بود؟ او قلدر مدرسهای که همیشه او را اذیت میکرد حسابی کتک زد. بعدتر یک لباس قهرمانی دوخت و به عنوان سنتری، پا به دنیای ابرقهرمانها گذاشت. اما چیزی که او را از بقیهی قهرمانها متمایز میکرد، ظاهرش نبود، بلکه این بود که برخلاف قهرمانهای عجیب و غریب آن زمان، یک شخصیت مثبت، مردمی و کاملاً پذیرفتهشده در جامعه بود.
رابطهٔ سنتری با بقیهی قهرمانها هم خیلی سریع شکل گرفت. او با مستر فنتستیک، آیرون من، هالک، اسپایدرمن و پروفسور اکس ارتباط برقرار کرد. حتی وقتی موج جدید قهرمانها با ظهور "فنتستیک فور" قدرت گرفت، سنتری یکی از مهمترین آنها شد. او بلافاصله هویت مخفی اسپایدرمن را حدس زد و تبدیل به یک الگو برای این قهرمان جوان شد. از طرفی همزمان با اکس-من همکاری میکرد، با رید ریچاردز برابری میکرد و حتی دوست نزدیک هالک شد.
سنتری نهتنها با فنتستیک فور علیه دکتر دووم جنگید، بلکه حتی توانست با کمک اکس-من، بزرگترین دشمن خودش، یعنی ژنرال را شکست بدهد.
اما این فقط بخشی از داستان بود، در همین دوره، رابرت با عشق زندگیاش، لیندی، ازدواج کرد. لیندی که جذب دنیای قهرمانها شده بود، از این که رابرت در کنار بزرگترین ابرقهرمانهای دنیا قرار گرفتهاست، هیجانزده بود. ولی لیندی به راز تاریک رابرت پی برد، او فهمید که رابرت هنوز هم با اعتیاد دستوپنجه نرم میکند. اما تصمیم گرفت ساکت بماند. با این حال، حس ترس در وجود او رخنه کرد و باور داشت که مصرف آن سرم، چیزی خیلی فراتر از یه قدرت ساده را بیدار کردهاست.
سالها بعد، در یک لحظهی تاریک، لیندی به این نتیجه رسید که شاید باید همان شب عروسیش، رابرت را میکشت...
اما چرا؟ چه چیزی در سنتری وجود داشت که لیندی را تا این حد وحشتزده کرده بود؟
ووید: تاریکترین دشمن سنتری

ظهور ووید، هیولایی سایهوار که از بزرگترین ترسهای دشمنانش تغذیه میکرد، زندگی ایدهآل سنتری را به کابوس تبدیل کرد. ووید نهتنها اسکات، یار همیشگی سنتری را تا مرز مرگ برد، بلکه هالک را به جنون کشاند و بیش از یک میلیون نفر را در نیویورک قتلعام کرد.
اما اینجا بود که راز وحشتناک سنتری فاش شد: ووید در واقع بخش تاریک قدرتهای خود رابرت بود!
برای جلوگیری از این فاجعه، سنتری با رید ریچاردز و دکتر استرنج همکاری کرد و سیستمی ساخت که باعث شد کل جمعیت زمین حتی خودشان وجود سنتری را فراموش کنند.
نتیجه چیشد؟ وقتی سنتری از یاد همه رفت، ووید هم ناپدید شد.
ولی ووید فقط یک موجود خارجی نبود بلکه خودِ رابرت رینولدز بود! بخش تاریکی که در وجود او سرکوب شده بود، اما همچنان از قدرتهای خودش تغذیه میکرد. ژنرال، یکی از دشمنان سنتری، رابرت را اسیر کرد و به دست مسترمایند، جهشیافتهی استاد توهم سپرد. مسترمایند ویروس ذهنی در مغز سنتری کاشت که باعث شد باور کند هر بار که از قدرت خود استفاده کند، شیطانی وحشتناک ظاهر میشود و دنیا را نابود میکند!
در حالی که رابرت در حال جنگیدن با ذهن خود بود، ناخودآگاه درخواست کمک کرد، اما چجوری؟ او خاطرات خودش را داخل ذهن یک نویسندهی کمیک به نام پاول جنکینز کاشت! این نویسنده هم بدون این که بداند، خاطرات سرکوبشدهی سنتری را بهعنوان یک سری کمیک نوشت و منتشر کرد.
سالها بعد، حافظهی رابرت دوباره فعال شد و ووید هم برگشت! این بار ووید اروپا را به خاک و خون کشید و تعداد زیادی از اعضای گروه "قهرمانان برتر اروپا" (Super Heroes of Europe) را قتلعام کرد. سنتری به سراغ دوستانی که در قدیم داشت رفت، اما تنها کسی که هنوز او را به یاد داشت، هالک بود. با نزدیک شدن ووید به نیویورک، همهچیز کمکم مشخص شد و قهرمانهای قدیمی سنتری دور هم جمع شدند تا از او دفاع کنند.
اما اینجا یک چیز مهم وجود داشت، ووید و سنتری دو روی یک سکه بودند! رابرت میدانست که تا وقتی خودش وجود داشته باشد، ووید هم همراه او است. پس رابرت و رید ریچاردز یک راهحل پیدا کردند: دوباره واچتاور (Watchtower) را فعال کنند.
واچتاور یک سازهٔ خاص بود که بهنوعی مرکز فرماندهی سنتری محسوب میشد و یک ارتباط عمیق با قدرتهای اون داشت. این برج میتوانست واقعیت را تغییر بدهد و ذهن همه را تحت تأثیر بذارد. وقتی برج دوباره فعال شد، ووید از بین رفت و دنیا یک بار دیگر سنتری را فراموش کرد.
سنتری و نیو اونجرز

این داستان هنوز تمام نشده بود... حافظهی رابرت رینولدز دوباره برگشت! این بار، او خودش را تسلیم کرد و درخواست کرد که در زندان رَفت، زندان امنیتی شیلد که برای ابرشرورها است زندانی بشود. دلیل؟ او ادعا میکرد که همسر خودش، لیندی را کشته است!
مت مرداک و فاگی نلسون، لوک کیج و جسیکا درو، مأمور شیلد و همان اسپایدر-وومن به رَفت رفتند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است.
اما همان لحظه الکترو، یکی از دشمن های قدیمی اسپایدرمن، یک فرار بزرگ از زندان را رهبری کرد!
نزدیک به ۹۰ ابرشرور آزاد شدند و به مت، فاگی، لوک و جسیکا حمله کردند. در این درگیری، کاپیتان آمریکا و اسپایدرمن هم به کمک آنها آمدند.
اما بدترین لحظهی این نبرد زمانی بود که آنها با کارنیج روبهرو شدند! این سیمبیوت بیرحم آماده بود تا همه را تیکهپاره کند. در این آشوب، فاگی نلسون به سلول سنتری پرت شد و از او خواهش کرد که کمک کند.
سنتری حتی یک کلمه هم حرف نزد… اما در یک لحظه، نهتنها از سلول خودش خارج شد، بلکه کارنیج را هم با خود تا فضا برد! درست بالای جو زمین، سیمبیوت را از وسط نصف کرد و برای همیشه از بین برد!
بعد از این ماجرا، قهرمانها تحت تأثیر شجاعت همدیگه قرار گرفتند و گروه نیواونجرز را تشکیل دادند. اما سنتری قبل از این که دعوت بشود، یک بار دیگر غیبش زد.
با این حال، شیلد و اونجرز همچنان دنبال سنتری بودند، چون قدرتهای او برای همهی دنیا یک معما و یک تهدید محسوب میشد. خیلیها نگران بودند که مبادا اتفاقی مانند ماجرای اسکارلت ویچ دوباره تکرار بشود، ماجرایی که در آن واندا با قدرتهای کنترلنشدهای که در اختیار داشت تقریباً تمام میوتنتها و اونجرز را نابود کرد و دنیای مارول را به آشوب کشید!
در نهایت، شیلد و نیو اونجرز به مقابله با سنتری پرداختند و چند حقیقت نگرانکننده را به او گفتند: همسری که سنتری ادعا میکرد او را کشتهاست، زنده بود و تنها مرجع موجود از سنتری در دنیا، کمیکبوکها بود که داستانهایی بودند که توسط تخیل یک نویسنده خلق شده بود. با ناتوانی در مقابله با این واقعیتهای شوکآور، سنتری فرار کرد. در خانهاش دوباره به عنوان رابرت رینولدز ظاهر شد و دوباره توسط اونجرز و شیلد و همچنین اینهیومنها و اکسمن مواجه شد.
سنتری گریه کرد و گفت که به آنها هشدار داده بود که ووید خواهد آمد و حالا دیر شده است. ناگهان گروه توسط ووید مورد حمله قرار گرفت. رابرت به کمک اِما فراست فهمید که دلیلی که هیچکس او را به یاد نمیآورد به دلیل تلاشهای خودش برای پاک کردن ووید نبودهاست، بلکه این کار مسترمایند بود که او را تحت تأثیر قرار داده بود. با این اطلاعات جدید، ووید ناپدید شد و اِمافراست سنتری را دوباره زنده کرد.
نیو اونجرز به او پیشنهاد عضویت دادند، بخشی برای مراقبت از او و بخشی چون به قدرتش نیاز داشتند که رابرت پذیرفت. مقر سنتری، واچتاور دوباره در بالای استارک تاور ظاهر شد، جایی که گفته میشد در ابتدا ساخته شده بود.
سنتری، نگهبان طلایی!

بعد از این که یلنا بلووا به اونجرز حمله کرد و قدرتهای سنتری را جذب کرد، او اعضای اونجرز را شکست داد. اما وقتی که ووید تجلی پیدا کرد و یلنا را در خود فرا گرفت، او را بیحرکت کرد و شکست داد.
سنتری به یلنا گفت که جذب قدرتهای او باعث شدهاست که او در معرض ووید قرار بگیرد، همچنین گفت که اگر به سوالاتی که میپرسد جواب بدهد، میتواند ووید را هم از بین ببرد. پس از آن، سازمان A.I.M. یلنا را مایع کرد (یعنی او را به صورت مایع درآورد) تا از او اطلاعاتی نگیرند.
سپس، سنتری توسط S.H.I.E.L.D. فرستاده شد تا آیرون من را متوقف کند، چرا که او از مسیر خود منحرف شده بود. در طول نبرد، آیرون من توانست وارد سیستم هشداردهی ربات سنتری به نام C.L.O.C. بشود و هشدارهای غلطی را به ذهن سنتری بفرستد که باعث شد او برای چند ساعت بیحرکت بشود.
بعد از اینکه سنتری دوباره به دنیای آدمها برگشت، مردم خیلی بهش علاقه پیدا کردند. روزنامهها از او به عنوان "نگهبان طلایی" یاد میکردند و او هر روز صدها زندگی را نجات میداد. اما مشکلات روانی رابرت رینولدز بدتر شده بود.
نمیتوانست بین خود رابرت رینولدز، سنتری و ووید که همگی یک نفر بودند، تفاوت قائل بشود. برای همین سنتری تصمیم گرفت که ووید را در یک مخزن در واچتاور زندانی کند.
با درخواست C.L.O.C.، روانشناس رابرت رینولدز، دکتر کورنلیوس وُرت وارد مخزن شد و تنها یک صندلی و یک آینه پیدا کرد. وقتی دکتر وُرت این موضوع را به رابرت رینولدز گفت، رینولدز گیج شد و به سمت جایی دوید که اولین بار قدرتهای خود را به دست آورده بود، یعنی نمایشگاه.
دکتر وُرت هم به دنبال او به نمایشگاه رفت. اینجا بود که سنتری و ووید با هم در حال جنگ بودند، ووید ادعا کرد که درواقع رابرت رینولدز به ووید تبدیل میشود نه به سنتری و اینکه سنتری فقط یک محصول فرعی از احساس گناهِ آن تحولی بودهاست که رابرت داشتهاست. حالا که فقط نیمی از خاطرات رابرت رینولدز مال سنتری بود (و ووید نیمی دیگر را در اختیار داشت)، سنتری مطمئن نبود که آیا ووید اشتباه میگوید یا نه. سنتری بالاخره ووید را فراری داد و به دکتر وُرت توضیح داد که چرا رابرت رینولدز در ابتدا از او خواسته بود که بیاد، درواقع، رابرت ناخودآگاه میخواست یک نفر وجود ووید را به دنیای بیرون نشان بدهد تا دیگر مجبور نباشد آن جنبه از خود را پنهان کند.
سنتری به دکتر وُرت گفت که چطور رابرت رینولدز در نوجوانی قدرتهای خود را به دست آورده بود و همچنین به دکتر گفت که از همان اول میدانسته که ووید هیچ وقت در مخزن واچتاور نبودهاست. میدانسته که اگر رابرت باور داشته باشد که سنتری فکر میکند ووید داخل مخزن است، ووید اونجا خواهد بود. اینطور بود که تا زمانی که سنتری میتونست این نمایش را حفظ کند، دنیای بیرون از ووید در امان میماند.
بعد از این، سنتری به دیدار دکتر استرنج رفت تا بفهمد که آیا خودش واقعی است یا نه، دکتر استرنج سنتری را فریب میدهد و او را به سمت محل تحقیقاتی که پروفسور قبلیش اونجا کار میکرد، هدایت میکند. اونجا دو نفر سنتری را در دنیای خیالی حبس میکنند که در آن سنتری یک بیمار روانی بودهاست و قهرمانها هیچ وقت وجود نداشتهاند. هدف آنها این بود که جلوی هر نوع تخریبی را بگیرند، اما سنتری از این فریب فرار میکند و بعد از روبهرو شدن با پروفسوری که سرم اصلی را ساخته بود، به آنتارکتیکا میرود تا با ووید روبهرو بشود و ببیند که چه خاطراتی از رابرت رینولدز در ذهن ووید باقی ماندهاست.
ووید ادعا میکند که در واقع رابرت رینولدز یک نسخه فوقاشباع و خیلی قویتر از فرمول سوپر-سولجر (فرمولی که کاپیتان آمریکا رو ساخت) را خورده بودهاست. این موضوع برای دولت خطرناک بود چون خون سنتری میتوانست برای تولید نسخههای بیشتر از همان سرم استفاده بشود، شاید حتی برای کل دنیا.
چندین تلاش ناموفق برای کشتن سنتری انجام میشود. بعد از اینکه این حقیقت برای سنتری آشکار میشود، خیلی عصبانی میشود و ووید را به سمت خورشید پرت میکند و به او میگوید که دیگر نیازی به ووید ندارد تا تعادل بین کارهای خوب و بد را حفظ کند. ووید هم به سنتری وعدهای میدهد که باز هم یک روز برمیگردد.
سنتری در طول جنگ داخلی مارول

در طول جنگ داخلی ابرقهرمانها، سنتری به برنامهٔ ثبتنام دولتی آیرون من پیوست. در حین تلاش برای فرار از نبردی بین نیو اونجرز، جایی که فکر میکرد هر راهی که انتخاب کند، در نهایت به مرگ کسانی که میشناخت منجر میشود، سنتری به سمت ماه پرواز کرد. آنجا با اینهیومنها روبهرو شد.
چون آنها سنتری را برای خودشان تهدید میدانستند، از او خواسته شد که به سمت حضور بلک بولت در «منطقه آبی» ماه برود. بعد از صحبت درباره وقایع جنگ داخلی با اینهیومنها (که هنوز از وضعیت بیخبر بودند)، دوستی خودش را با آنها دوباره زنده کرد و تقریبا رابطه قبلیاش با کریستال را از سر گرفت.
سپس آیرون من با سنتری روبهرو شد و نهایتا سنتری که هنوز مردد بود، با او همراه شد. آیرون من به او گفت که کمک میکند تا کاپیتان آمریکا، که مخالف ثبتنام است، متوجه بشود که دنیا در حال تغییر است.
بعد از این، سنتری با تیم شیلد همراه شد تا با وولورین مبارزه کند و بهش گفت که نمیخواد وارد این قضیه بشود اما چارهای ندارد. در نهایت ولورین را بیهوش کرد و تحویل شیلد داد. سه روز بعد از نبرد نهایی جنگ داخلی، سنتری به طور علنی از قانون ثبتنام حمایت کرد. همچنین، آیرون من از او دعوت کرد که به تیم جدید مایتی اونجرز (جدیدترین نسخهٔ تیم اونجرز) بپیوند.
در ابتدا، بین سنتری و همسرش کمی اختلاف وجود داشت، اما رابرت به تیم پیوست و آیرون من و میس مارول به او کمک کردند تا مشکلات روانیاش را درمان کند. او به عنوان قویترین عضو تیم شناخته میشد، اما به دلیل نداشتن آموزشهای کافی برای استفاده از تواناییهای خود، اغلب بابت اشتباهاتش عذرخواهی میکرد.
وقتی آیرون من به اولتران جدید تبدیل شد، اولتران قدرت بالای سنتری را تحلیل کرد و گفت که او خیلی سخت قابل نابودی است. سنتری با اولتران مبارزه کرد و هیچکدوم نتوانستند پیروز مسابقه بشوند تا اینکه سنتری مجبور شد مبارزه را قطع کند و جلوی سقوط هلیکریر S.H.I.E.L.D. به منهتن را بگیرد.
بعد از این، اولتران "پلن بی" را اجرا کرد که شامل کشتن لیندی، همسر سنتری بود. سنتری دوباره به اولتران حمله کرد، اما در جریان تبادل ضربات، از هم جدا شدند. همتیمیهای سنتری آرس و هنک پیم (در لباس انتمن) با استفاده از یک ویروس به اولتران حمله کردند تا او را نابود کنند و آیرون من بتواند خودش را اصلاح کند. اما سنتری در جواب به کشتن همسرش، به اولتران حمله کرد و تقریبا نقشه اونجرز را به خطر انداخت و قصد داشت سر اولتران را از تنش جدا کند. قبل از اینکه بتواند این کار را تموم کند، توسط میس مارول از اولتران دور شد.
بعد از شکست اولتران، سنتری به واچتاور برگشت و متوجه شد که همسرش، لیندی، زنده و سالم است که ظاهرا خودش بعد از لمس کردن همسرش، او را زنده کرده بود. بعد از این، رابرت شوکه شد وقتی که شنید همسرش، در حالی که ترسیده بود، مخفیانه از آیرون من خواسته بود که راهی پیدا کند تا یا او را خاموش کند یا بکشد، چون فکر میکرد روزی سنتری همه را خواهد کشت.
روز بعد، یک حمله از سمت سیمبیوتها همه را در نیویورک آلوده کرد، حتی چندتا از اعضای مایتی و سیکرت اونجرز، ولی سنتری، واندر من، آرس، میس مارول، لوک کیج و آیرون من سالم ماندند. حالا سنتری چارهای نداشت جز اینکه جانت را بیهوش کند، چون او به اندازهی غول بزرگ شده بود و آلوده شده بود. وقتی آیرون من توانست یک پادزهر درست کند، آنها سیمبیوتها را از لاتوریا ردگیری کردند، پس اونجرز و شیلد یه حمله به ویکتور وان دووم ترتیب دادند. اما خب، اتفاقی پیش آمد و سنتری، آیرون من و دووم تصادفاً رفتند به زمان گذشته. حالا برای برگشتند به زمان حال، باید از پلتفرم زمان فنتستیک فور استفاده میکردند. این بیشتر بر روی دوش سنتری بود چون هرکاری که او انجام بدهد در هر زمانی، یک جورایی فراموش میشود.
سنتری در مقابل هالک!

وقتی جنگجو های هالک به همراه خود هالک به زمین حمله کردند، سنتری با رید ریچاردز و آیرون من صحبت کرد. هر دو آنها توانستند رابرت را قانع کنند که وقتی هالک برگشت باید با او مقابله کند، ولی قبل از اینکه سنتری با آیرون من حرف بزند، آیرون من به رابرت گفت که آنها به او نیاز دارند، او معتقد بود بدون سنتری شکست میخورند و با وجود ترسهایی که از عواقب به کار انداختند قدرتهای سنتری داشتند، رابرت مسئولیتی برای عمل کردند دارد.
یک درگیری با هالک و آیرون من باعث شد برج سنتری به پایین بیفتد و از دل برج استارک رد بشود و آن را خراب کند. سپس، در یک درگیری بین هالک و فنتستیک فور، سوزان استورم تلاش کرد تا از سنتری کمک بخواد، ولی سنتری جوابی به او نداد. رئیسجمهور هم سعی کرد سنتری را قانع کند که باید با هالک مبارزه کند، ولی نتوانست.
سنتری از خانهاش بیرون آمد و جنگ بین ایلومیناتیها و یک هیولای غولپیکر را از تلویزیون تماشا کرد. اکثر کارهای هالک و اتفاقات اخیر پخش شده بودند. ایلومیناتیها پیروز شدند، اما هالک دیسکهای اطاعت را که به آنها کاشته بودند تغییر داد و باعث شد تا بخوان همدیگه را بکشند، سنتری بعد از دیدن این اتفاق، از خانهاش پرواز کرد تا با هالک روبرو بشود.
مستر فنتستیک دستور داشت که آیرون من را بکشد، ولی هالک مانع شد و گفت که برگشته تا عدالت را اجرا کند. سنتری رسید و با هالک درگیر شد. رابرت دیگر هیچ کمکی به خودش نمیکرد، چون در حالی که وارد نبرد میشد، در وضعیت روانی ضعیفی بود و کنترل خودش را از دست داده بود. بعد از مدتی، سنتری دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. نیروهایی را آزاد کرد که تقریباً باقیموندههای نیویورک را نابود کرد. اما در نهایت، جنگ بین این دو غول به پایان رسید و هر دو با تمام انرژیهایشان یکدیگر را سوزاندن و در نهایت، سنتری تبدیل به رابرت رینولدز شد و هالک تبدیل به بروس بنر شد.
مرگ سنتری!

رابرت به تیم مایتی اونجرز خودش پیوست و وقتی که کشتی اسکرولها را پیدا کردند که نسخههای گذشتهای از گروهی بزرگ از قهرمانها را در خود داشت، سنتری با ویژنِ آن کشتی که یک اسکرول بود جنگید. ویژن به شکل ووید تغییر کرد و به سنتری گفت که این تهاجم مجازات رابرت برای کسانی است که او را فراموش کردند.
رابرت به سمت زحل پرواز کرد و در حلقههای آن با وضعیت روانی خود دست و پنجه نرم کرد. اما وقتی که دوباره به زمین برگشت، دیگر سنتری نبود بلکه تبدیل به ووید شده بود. اسکرولها به نیویورک حمله کرده بودند و یکی از آنها به برج سنتری نفوذ کرده بود و تهدید به آسیب زدن به لیندی کرده بود. رابرت راهی برج سنتری شد و اسکرولهای قدرتمند را شکست داد. لیندی وحشتزده شد وقتی فهمید که هر چیزی که رابرت به عنوان سنتری انجام ندهد، به عنوان ووید انجام خواهد داد.
بعد از حملهٔ اسکرولها، آزبورن به دیدار سنتری رفت. او به رابرت گفت که خود او هم مشکلات روانی دارد و بهش گفت که هیچ وویدی وجود ندارد، بلکه خود رابرت با انکار انسانیتش او را ساختهاست. آزبورن به رابرت پیشنهاد کمک داد، اما یک شرط داشت؛ رابرت باید به تیم اونجرز آزبورن یا همان دارک اونجرز میپیوست. او یک فرمول مشابه فرمولی که قدرتهای سنتری را به رابرت داد، به او داد.
وقتی سنتری با جادوگر مورگان لِفِی روبرو شد، طبق دستوری که از آزبورن گرفته بود، به نظر میرسید که با کندن سر او، او را کشته است. بعد از این اتفاق، سنتری گیج و سردرگم از خودش پرسید که آیا این کار درست بودهاست یا نه. چند لحظه بعد، انفجاری از نور رخ داد که همزمان با آن، برگشت مورگان را هم به نمایش گذاشت.
وقتی آزبورن و دکتر دووم، مورگان را شکست دادند، تیم فکر کردند سنتری مردهاست و به نیویورک برگشتند. اما وقتی به برج اونجرز رسیدند، ناگهان با یک انفجار نور مواجه شدند که سنتری را زنده و سالم به آنها نشان داد، که هم تیمیشان را غافلگیر و نگران کرد.
آزبورن به دیدار رابرت رفت و بهش یادآوری کرد که هیچ وویدی وجود ندارد. بعدتر، از ووید خواست که رابرت یک گروه از تروریستهای آتلانتایی را که به لسآنجلس حمله کرده بودند، بکشد.
در طول رویدادهای یوتوپیا، اِما فراست به اتاق سفیدی که داخل ذهن رابرت قرار داده بود، رفت تا یادآوری کند که کی است، او ووید را در خودش نگه داشت در حالی که رابرت از میدان نبرد فرار میکرد. اِما نتوانست ووید را مهار کند، و ووید دوباره رابرت را تعقیب کرد. در نهایت، رابرت موفق شد از شخصیت تاریک خود فرار کند. اما وقتی به برج خود برگشت، دید که لیندی با یک تفنگ پرتو به صورتش اشاره کردهاست. او از زمانی که رابرت از اجازه دادند به او برای رفتند خودداری کرده بود، به شدت از رابرت ترسیده بود و به او شلیک کرد.
بعد از برگشت به زندگی، این بار با شخصیت ووید، رابرت آماده بود که لیندی را بکشد. رابرت و ووید با هم به مبارزه پرداختند، جایی که رابرت به ووید یادآوری کرد که طبق توافق رابرت، ووید نباید لیندی را بکشد. رابرت میجنگید تا جلوی این کار را بگیرد. در تلاش آخر، رابرت به سرعت از برج مراقبت بیرون رفت و به سمت فضا پرواز کرد، به سمت خورشید، او میخواست خودش را بکشد و به سمت خورشید میرفت، ولی این کار اثر نکرد. ووید رابرت را به زمین برگرداند، و در راه به او گفت که همه چی که انجام دادهاست، شکست بوده و بهتر است که کنترل را به ووید بسپارد، چون او همهچیز را موفقیتآمیز انجام دادهاست. رابرت هم تسلیم شد و کنترل را واگذار کرد.
بعدها، ووید نزدیک برج اونجرز ظاهر شد و با استفاده از تاندریلها، به زمین حمله کرد. نورمن آزبورن با ووید روبهرو شد و ووید تایید کرد که حالا کنترل سنتری را در دست دارد. ووید دنیایی میخواست که در آن رابرت و لیندی وجود نداشته باشند. آزبورن به او قول داد که این دنیا را برای او میسازد و به ووید گفت که دستوراتش را دنبال کند، ووید هم پذیرفت.
بعد از اینکه آرس به نورمن آزبورن حمله کرد، سنتری با خدای جنگ مواجه شد. بعد از یک درگیری کوتاه که سنتری برتری داشت، آرس را از سر تا پای خود پاره کرد و همه را در میدان نبرد شوکه کرد. آزبورن سپس سنتری را به مبارزه با ثور فرستاد. در جنگ با ثور، سنتری در ابتدا برتری داشت، اما وقتی نورمن آزبورن کنترل خود را از دست داد، از ووید خواست که آزگارد را نابود کند. ووید هم که تحت کنترل کامل بود، آزگارد را به خرابه تبدیل کرد.
حالا که ووید کامل کنترل را به دست گرفته بود، شروع به حمله به باقی قهرمانها کرد. این حمله ادامه پیدا کرد تا اینکه لوکی با استفاده از سنگهای نورن قدرت قهرمانها را چند برابر کرد. بعد از یک نبرد بیامان، ووید برای اینکه اجازه ندهد که لوکی باز هم از سنگها استفاده کند، لوکی را کشت.
در آخرین تلاش برای متوقف کردن ووید، تونی استارک دستور داد که هلیکریر شیلد مستقیم به ووید برخورد کند، مثل یک گلوله، انفجار حاصل از برخورد باعث شد که ووید به رابرت رینولدز تبدیل بشود، بعد از اینکه از مرگ برخواست، رابرت دوباره تبدیل به ووید شد و خیلی سریع توسط ثور کشته شد. ثور جسد سوختهٔ سنتری را در ردای خودش پیچید و به فضا پرتابش کرد، و در نهایت او را داخل خورشید انداخت.
بازگشت سنتری!

در مراسم تشییع جنازهٔ سنتری، خیلی از قهرمانها داستانهایی از سنتری تعریف کردند. در حالی که مراسم ادامه داشت، C.L.O.C. به دیدار رید ریچاردز رفت و از او خواست صفحه چهارم دفتر خاطرات رابرت را بخواند، رید در شوک بود و C.L.O.C. اعلام کرد که واچتاور را دوباره میسازد تا منتظر بازگشت رابرت باشد.
سنتری توسط دوقلوهای آپوکالیپس با استفاده از هر دو دانهٔ حیات و مرگ به زندگی بازگشت تا به عنوان یکی از سوارکاران مرگ، کنار بنشی، گریم ریپر و داکن خدمت کند. پس از اینکه به زندگی بازگشت، جنون سنتری به تدریج بیشتر شد و کمکم شروع به فکر کردن به خود به عنوان وارث آپوکالیپس کرد.
وقتی اونجرز یونیتی دویژن وارد آرک آپوکالیپس در سحابی کوچکشدهٔ آکابا شد، سنتری، ثور را غافلگیر کرد و این دو در سیارهای که پوشیده از لاوای سبز به نام تایکونریا بود شروع به مبارزه کردند. پس از ویرانیهایی که در سیاره و ساکنانش ایجاد کردند، سنتری توانست به طور موقت ثور را شکست بدهد و به سمت سد تاکیون دوقلوها حرکت کند، جایی که با وسپ روبهرو شد و ثور هم به میدان برگشت.
در طول مبارزه، ثور که هشیاریاش از آیندهای برگشته بود که دوقلوهای آپوکالیپس در آن پیروز بودند، سعی کرد سنتری را قانع کند که برای نجات زمین از نابودی طبق نقشههای مخفی دوقلوها کمک کند. سنتری که هنوز خود را محافظ انسانها میدانست و پر از جنون بود، تصمیم گرفت به توقف اگزیتار سلستیال، قصاصکننده، کمک کند، ولی قبل از آن تصمیم گرفت که خودش نابودی این جهشیافتههای سرطانی خواهد بود. بعد از مرگ اگزیتار، سنتری به وسپ گفت که از کمک به اونجرز لذت بردهاست و قصد دارد سفری بزرگ راه بیاندازد تا بدن سلستیال را از زمین دور کند. پیش از رفتن، به وسپ هشدار داد که باید خودشان را آماده کنند چون خشم سلستیالها بسیار قوی خواهد بود.
تحقیر سنتری، توسط نال!

حملهی نال، خدای تاریکی، که سازندهی سیمبیوتها بود، نزدیک بود. زمین در خطر بود و اونجرز برای مقابله با این تهدید، سنتری را، که به فرم اصلی خودش برگشته بود، احضار کردند، قهرمانها با اعتمادبهنفس به نال گفتند که قراره شاهد نابودی او باشند. اما اوضاع آنقدر هم ساده نبود...
سنتری دست به کار شد! بدون معطلی، یکی از سلستیالهای تحت کنترل سیمبیوتها را نابود کرد. بعد از آن، سراغ خود نال رفت، او را گرفت و سعی کرد مثل کارنیج، به فضا ببرد و از وسط نصفش کند! اما نال، که قدرتی فراتر از انتظار داشت، به سرعت کنترل موقعیت را در دست گرفت.
همهچیز برعکس شد!
نال قدرتهای خودش را به کار گرفت و قبل از اینکه سنتری بخواد کارش را تمام کند او را از وسط تیکهتیکه کرد! لحظهای وحشتناک بود، اما این فقط یک قتل ساده نبود... بعد از کشتن سنتری، نال ووید را جذب خود کرد و قدرت او بیشتر از قبل افزایش یافت.
با مرگ سنتری، روح او در مدار زمین سرگردون شد. در این وضعیت، با جین فاستر ملقب به والکری ملاقات کرد و دربارهی تمام اتفاقاتی که برایش افتاده بود، از اولین روزهای قدرتش تا لحظهای که نال نابودش کرد، صحبت کرد.
در مسیر حرکت به سمت والهالا، آنها با یک سلستیال بیسر در رلم بیتوین برخورد کردند. این سلستیال از زمان مرگش توسط آل-بلک فاسد شده بود و در اقدامی عجیب، روح سنتری را به درون خود کشید! اما والکری و بقیه دست به کار شدند و با اجرای یک مراسم خاص، توانستند ارتباط این سلستیال را با آل-بلک قطع کنند. در نهایت، سنتری بعد از همهی این سختیها، بالاخره احساس کمال کرد و به زندگی پس از مرگ رفت...
اما ماجرای جسد رابرت رینولدز در زمین، هنوز تمام نشده بود...
برای کسب اعتبار رسانهای، شهردار فیسک یک تیم جدید از تاندربولتز را تشکیل داد تا هر دو نیمهی بدن سنتری را پیدا کنند و از او بهعنوان یک بمب علیه نال استفاده کنند، چرا که نال هنوز در نیویورک جولان میداد. نقشهی فیسک این بود که این تیم در انفجار بمیرند، اما تسکمستر، که رهبر میدانی این گروه بود، به فیسک خیانت کرد. یکی از اعضای تیم به اسم فیگمنت با استفاده از قدرتهای توهمی که در اختیار داشت، یک انفجار جعلی ایجاد کرد و توانست تیم را از این نقشهی مرگبار نجات بدهد.
این تیم بعداً مستقیماً جلوی فیسک ظاهر شدند، در حالی که جسد سنتری را در اختیار داشتند. آنها از فیسک خواستند که آنها را بهعنوان تیم ابرقهرمانی رسمی شهر استخدام کند. فیسک هم که گزینه دیگهای نداشت، پیشنهاد آنها را قبول کرد.
اما این، آخرین باری نبود که جسد سنتری سوژهی دردسر میشد. بهطریقی ناشناخته، جسد به دست باندی به اسم بلاسفمی کارتل افتاد.
این گروه، جسد سنتری را بهعنوان محلی برای صد میلیون روح دیوانه استفاده کرد که در نهایت باعث شد سنتری به موجودی به نام "رِوِنانت پرایم" تبدیل بشود.
برای از بین بردن این موجود، کلیا (سورسرر سوپریم فعلی زمین) و دکتر استرنج (که آن موقع سورسرر سوپریم شخصیت دث، ملقب به هاروستمن بود) مجبور شدند با هم همکاری کنند.
در نهایت، آنها موفق شدند رِوِنانت پرایم را نابود کنند، اما این کار باعث شد کل امرالد سیتی، مقر بلاسفمی کارتل، بهطور کامل نابود بشود.
اما داستان قدرت سنتری به همینجا ختم نشد. بعد از مرگ رِوِنانت پرایم، قدرتهای سنتری بین چندین نفر تقسیم شد. افرادی که قدرت را دریافت کردند، شامل مالوری گیبز، فرهاد آناند، رایان تاپر، ماروین چو، روزالیندا برونو و دنیز درییا بودند. این افراد نهتنها بخشی از قدرتهای سنتری را به دست آوردند، بلکه خاطرات او را هم شروع به دیدن کردند.
اما یکی از آنها، رایان تاپر، قصد داشت همهی قدرتهای سنتری را تصاحب کند. او بیشتر افرادی که قدرتهای سنتری را دریافت کرده بودند، کشت، تا بتواند کل قدرت را تصاحب کند و به جانشین سنتری تبدیل بشود. اما در نهایت، گیبز توانست موقتا از دست او فرار کند، قدرتهای جدیدش را درک کند و تاپر را شکست بدهد.

خب، حالا بریم سراغ یک سری از قدرتهای سنتری:
قدرت رابرت از یک سرم آزمایشی به اسم "سرم سنتری طلایی" میاد. این سرم باعث میشود که مولکولهای بدن او یک تغییر فازی پیدا کنند و سنتری یک جورایی از واقعیت معمولی بیرون بزند. یک واکنش فتوسنتزی در بدن او اتفاق میوفتد که باعث میشود به یک حالت ابرهوشی برسد. قدرتهای سنتری به طور کلی به تغییر واقعیت وابسته است. اما یک تئوری هم وجود دارد که قدرتهای او از یک خط زمانی دیگر میاد، جایی که یک میلیون ستاره همیشه منفجر میشوند و دوباره خلق میشوند در یک چرخه بیپایان.
در مورد حد و مرز قدرتهای سنتری هنوز اطلاعات زیادی نیست، اما میشه گفت که قدرت او معادل یک میلیون خورشید منفجر شدهاست! انقدر قدرتمند است که حتی با گالاکتوس هم جنگیدهاست!
درواقع، دکتر ریچاردز (مستر فنتستیک) گفتهاست سنتری یک تهدید سطح امگا است و اطلاعات نیک فیوری درباره او میگوید که قدرت سنتری سطح +10 است. اِما فراست هم میگوید که قدرتهای سنتری مثل قدرتهای یک خدا میماند. به علاوه، وقتی سنتری عضو تیم "دارک اونجرز" بود، در پروفایل او ذکر شده بود که هیچ محدودیتی برای قدرتهای او وجود ندارد و تقریباً میشود گفت که سنتری یک موجود نیمهخدا است.
اما یک چیز جالب این است که بعد از برگشت دوبارهاش، سنتری خودش را با تاریکترین بخش وجودش، یعنی ووید، یکی کرد و اینطور شد که موجودی بهمراتب قویتر از همه نسخههای قبلی خود خلق کرد. حالا اگه بخوایم همه کارهایی که سنتری و ووید در طول تاریخشان انجام دادند را در نظر بگیریم، باید بگیم که این نسخهی ترکیب شده از سنتری، شاید یکی از قویترین ابرقهرمان های روی زمین باشد.

پیشینه سنتری نشان میدهد که بزرگترین نبردها همیشه در میدان جنگ رخ نمیدهند؛ گاهی سختترین مبارزه، غلبه بر تاریکی درون خود انسان است. به همین دلیل، سنتری فراتر از یک نماد قدرت، نمادی از کشمکش همیشگی میان نور و تاریکی در وجود هر انسان به شمار میرود؛ شخصیتی که تا امروز نیز یکی از عجیبترین و تأثیرگذارترین قهرمانان مارول باقی مانده است.



نظرات
برای ثبت نظر باید وارد حساب کاربری خود شوید
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید!